سفینه ی «یاران»

سفینه ی «یاران» حامل "جمعی از باوفاترین، مطیع ترین، باکفایت ترین، و بی گناه ترین شهروندان" ایـران، بیش از ربع قـرن بـود که بر فراز آسمان این سر زمین ایستاده بود و از آنجا امور جامعه ی ستمدیده
ی خلق بهاء را، در ایام شداد، قیادت و هدایت می کرد. سفینه ی «یاران» در راستای اجرای این خدمت خطیر، از یک طرف با «پایگاه زمینی» خود مرتبط بود و از طرف دیگر با مراکز متعدد فعالیت و حرکت و حیات جامعه ی زخم خورده ی بهایی، در این مرز و بوم محبوب، ارتباط داشت.
تعداد سرنشینان سفینه ی یاران، به نسبت شرایط و احوال زمان تغییر می کرد؛ در ایام اولیه ی تصّدی این مسئولیت بدیعه، آنان سه نفر بودند، بعد پنج نفر شدند و در این ایام اخیر، به هفت نفر رسیدند. سرنشینان سفینـه ی «یـاران» هر کدام، زمینه ی مخصوصی از امور مختلف و متعدّد و متراکم جامعه ی بهاییان ایران را به عهده داشت. آنان در بحبوحه ی طوفان بلایا، بر اساس اصول مشورت بهایی، به کلیّات و بعضاً هم، به جزئیات حیات و حرکت این جامعه ی بلادیده رسیدگی می کردند و آن را به سمت افق های روشن پیـروزی هدایت می نمـودنـد. آنـان از یک سـو مستمـراً از هـدایـات حیـات بخش «پـایگاه زمینی» بر خوردار بودند و از سویی دیگر، مرتباً گزارش اوضاع و احوال این جامعه ی مظلوم و در بند را به آن پایگاه مستحکم ارسال می نمودند. سر نشینان سفینه ی «یاران» وظائف محوّله ی مهمّه ی خود را با کفایت و درایت انجام می دادند؛ و توانستند جامعه ی ظلم زده ی بهاییان ایران را نه تنها در
گذرگاه های تنگ و تاریک و ترسناک روزگار محافظت کنند؛ بلکه نیز موفق گشتند آن را به مدارجی عالی تر از عرفان و ایمان و افق هایی بر تر از تصمیم و اقدام رهنمون شوند.
عاقبت روزی معلوم شد که این وظیفه ی بدیعه ی سفینه ی «یاران» که مختصّ ایام شداد بود، رو به پایان است. سرنشینان سربلند سفینه، وقتی این حقیقت را حس کردند، تقاضایی غیر عادی را با «پایگاه زمینی» خود مطرح نمودند. آنان درخواست کردند در این ایام واپسین حضور نورین خود بر فراز آسمان ایران زمین، برای اجرای یک مأموریت ویژه ی تاریخی، سفینه ی خود را بر بام زندان شهر اوین فرود آورند. مسئولان «پایگاه زمینی» با تعجّب از هدف و مقصد این مأموریت سؤال کردند. کاپیتان کهنه کار آنان توضیح داد که اولاً می خواهند احوال و احساسات شهیدان و فدائیان پیشین خلق بهاء را که در ایّام اولین تحوّل این سرزمین، از معبرهای اوین عبور کرده بودند، تجربه نمایند و بدین ترتیب خاطره ی جاویدان آن گرامیان را عزیز دارند؛ و ثانیاً مایلند اوضاع و احوال زوایای اوین و نحوه ی عمل کرد مسئولین امروزی آن را بررسی کنند ببینند بهتر شده است یا نه. هر چند تقاضای هفت سرنشین دلاور سفینه عجیب می نمود؛ اما به پاس آن خدمات ارزنده و فداکارانه و نیز به خاطر این روحیه ی دلاورانه و پیش تازانه، تقاضایشان پذیرفته شد.
سفینه ی «یاران» آماده ی حرکت به سوی زندان شهر شد؛ و در یک سحرگاه نیمه روشن، بر بام یکی از ساختمان هـای بلند واقع در قلب اوین فرود آمد. ترس و تحیّر که ظاهر فریبانه در قالب تلاش و تهوّر جلوه می کرد اوین داران را اخذ نمود. هفت سرنشین سفینه بلافاصله، پیاده شدند و مستقیم و مصمّم، به سمت دهلیزهای درونی و نا شناخته ی اوین روانه گشتند. از آن پس دیگر کسی آنان را ندید. این خبر به زودی در همه جا پخش شد. اقدام عجیب و متهورانه ی سرنشینان سفینه ی «یاران» همه را حیران کرد. در روزهای اول، اوین داران مبهوت شدند و بهاییان مغموم گشتند. انقلاب در اذهان آنان و اضطراب در قلوب اینان افتاد. آنان در این اندیشه که بالاخره، سران امروزی این جامعه، خود، در دامشان گرفتار آمدند و اینان در این دغدغه که سروران روحانیشان، دیگر بار، در اوین ناپدید گشتند.
اما آنچه آن سرنشینان شجاع در ذهن تصور کرده بودند کاملا درست از آب در آمد. هر یک از آنان همان حرکات و حالات متصوره را در دالان ها و دهلیزها و اطاق ها و پستوها و سلول های گوناگون اوین به تجربه برخاست. در شرایطی سخت و طاقت فـرسا، باز پـرسی های بی پایان آغاز شـد. اوین داران، شب و روز سوال می کردند و دلاوران شب و روز پاسخ می گفتند یا می نوشتند. پرونده ها شکل گرفت و روز به روز بزرگتر و حجیم تر می شد. باز، حرکت از دهلیزی به دهلیزی دیگر و باز، پرسش های تهی و تکـراری. ایـن فراینـد فرسـایشی ادامـه یافت و حجم و شکل پرونده ها عظیم تر و عجیب تر گشت. زمان می گذشت و حضور هفت دلاور نوین در عرصه ی اوین، نمودی بیشتر و نفوذی بر تر می یافت. برای همگان چنین می نمـود که اینـان با دیگر اوین نشینان فرق دارند. هر کسی از باز پرس گرفته تا سرباز نگهبان و تا سکنه ی زندان، وقتی یکی از آنان را می دید احساس می کرد انگار از فضایی دیگر آمده است. کم کم اوین داران متوجه شدند که باید میان آنان و سایر سکنه ی زندان جدایی افکنند. آخر هر کسی در چشم و سیما و حرکت و رفتار آنان روحی دیگر و حسی دیگر می دید. پس از چندی حماسه ی حضور سرنشینان سفینه ی «یاران»، اذهان و قلوب اوینیان را تسخیر کرد، از برج و باروهای آن بیرون زد، و تا افق های ناپیدای سرزمین های دور سریان یافت. اکنون نه تنها هر یک از سکنه ی زندان شهر، بلکه مردمان کل سیّاره ی زمین، از حضـور ایـن هفت سرنشین، در پستـوهای نـاشناخته ی اوین آگاه بودند و همه متفکّر و متحیّر از خود می پرسیدند « آن ها چرا به آنجا رفته اند؟ هدف و مقصدشان از این کار خطیر چیست؟» ولی پاسخی برای سوال خود نمی یافتند. صدای بیداردلان و انسان دوستان و عدالت خواهان، هم از عرصه ی ایران، و هم از پهنه ی جهان، در دفاع از آنان بلند شد؛ آخر آنان نمی دانستند که این هفت دلاور جدید، خود چنان مأموریتی را خواسته و خود به طیب خاطر، به اجرایش برخاسته بودند.

گرچه در اوین شب و روز فرق چندانی نمی کند؛ اما زمان می گذشت و فروغ جبین هفت دلاور، همچنان بیشتر و بیشتر در دیده و دل اوینیان می نشست. همه با خود می گفتند «آنان به زندانی نمی مانند. گویی از فضایی دیگر و از افقی برتر آمده اند.» مغناطیس محبت آنان، این نیروی نافذ روحانی، در قلوب دیگران جاری بود. هر یک از ساکنان این شهر شگفت انگیز که یکی از آنان را می دید تمایل می یافت نزدیکش برود و با او سخن بگوید و جلیس و انیسش باشد. کم کم این اندیشه در دل اوین نشینان افتاد که «می گویند اگر کسی چند صباحی با یکی از آنان هم بند شود، زود تر، از اسارت آزاد می گردد»؛ و این فکـر، در زوایای ذهن هر یک از اهالی جاری بود. اما اوین سازان و اوین گردانان که این زمزمه ها را می شنیدند سعی می کردند دلاوران را بیشتر از دیگران دور دارند. ولی هر یک از مأموران و نگهبانان هم در خلوت خویش، از خود می پرسید «آیا به راستی هر کسی با یکی از آنان همبند شود، از ظلمت زندان رهایی می یابد؟»؛ اندیشه ای که نافذ و جاری بود، اما به راحتی به باور کسی نمی آمد.
احوال و افکار چنین بود تا این که روزی رکسانا نامی را به اوین آوردند. می گفتند یک شهروند آمریکایی است که برای همین کشور جاسوسی کرده است و به هشت سال زندان محکوم شده است. پس از چندی، این خبر هم، در لایه های تو در توی زندان شهر پیچید. همه می گفتند «جاسوسه ای رکسانا نام، به هشت سال زندان محکوم شده است.» بعضی هم می گفتند « عجب حکم سنگینی؛ خدا به دادش بـرسد.» روزی یا شبی هم، چهره ی رکسـانا در صفحه ی تلویزیون زندان ظاهر شد و همه او را دیدند. مثل همه ی دختران دیگر بود. در عمق چهره اش جوانی و شادابی نهفته، و در سطح آن، ترس و نگرانی نشسته بود. از قضای روزگار، شاید هم به مشیّت و قدرت حضرت پروردگار، رکسانا را با دو تن از بانوان گروه هفت دلاور سفینه ی «یاران» همبند کردند. آری رکسانای محکوم به هشت سال زندانی، به اطاق دو بانوی بهایی راه یافت و جلیس و انیس آنان شد. این خبر هم به زودی در کوی و برزن زندان شهر پیچید. اما هر کس آن را می شنید فوراً به ذهن و قلبش این نظر نوسان می کرد که « او اکنون پیش آن فضائیان رفته است؛ ببینیم رهایی می یابد یا نه.»
بـه تدریج، این اندیشه، تمام طول و عرض آن مدینه ی مخفیّه را احاطه کرد و هر کسی، دیگری را می دید به آهستگی می پرسید «خبر جدید را شنیده ای؟» و آن یکی هم می گفت «آری شنیده ام.» و بعد هر دو با هم می گفتند «حال ببینیم چه می شود.»

زمان گذشت و کل چشم و گوش و عقل و هوش زندان شهر مترصد شنیدن یک واقعه گشت. بعضی می گفتند «امکان ندارد؛ رکسانا از دادگاهی عدالت محور حکم هشت سال زندانی گرفته است، آن هم به جرم سنگین جاسوسی بـرای آمـریکای جهان خوار؛ چطور ممکـن اسـت آزاد شـود؟» بعضی دیگـر نجـوا می کردنـد « اما آن هفت نفر به فضائیان می مانند؛ و قدرت و نفوذ عجیبی دارند؛ و رکسانا در اثر همنشینی با آنان حتی با وجود این حکم هشت ساله، قطعاً رهایی خواهد یافت.» هر کسی در ضمیر خود به این مسئله می اندیشید و با دیگران در این قضیه سخن می گفت.
بازهم زمان گذشت و یک روز اهالی زندان شهر، از افواه شنیدند که رکسانا آزاد شده است. خبر سریعاً شایع شد و بحت و حیرت، کلّ اوینیان را فراگرفت و هر کس با شگفتی، اما با احتیاط و پنهانی، از دیگری می پرسید « حقیقت دارد؟» و او نیز با تعجب پاسخ می داد « فکر کنم بلی». همه در شک و تردید بودند تا این که باز تلوزیون زندان، آشکار و عیان، مراسم استقبال از رکسانا را در فرودگاه واشنگتن نشان داد. او قهرمانانه می خندید و از رهایی خود مسرور بود.
و آنگاه بود که دیگر هیچ شک و شبهه ای برای هیچ کسی از اهالی زندان شهر باقی نماند که آری این هفت دلاور نوین، به راستی از عالمی برترین و از افق هایی نورین آمده و پای برعرصه ی اوین نهاده اند. از این پس اشتیاق هر یک از اوین نشینان برای دیدار آن قهرمانان صد چندان شد و البته به موازات آن، سخت گیری های اوین داران نیز برای انزوای بیشتر آنان شدید تر گشت. آخر اینان نیز به خوبی درک کرده بودند که آن هفت سرنشین، اکنون صدها برابر قدرت و نفوذ یافته اند و هر کس آنان را ببیند، قطعاً قلب و روحش به حقایق نوین و خصوصاً به موعود و محبوب عالمین جذب خواهد شد.

و حال بیش از یک سال است که هفت خلبان سفینه ی «یاران»، همچنان مأموریت ویژه ی خود را در پستوها و لایه های زندان شهر اوین پیگیری می کنند. امّا هنوز کسی نمی داند که به چه مرحله ای از آن رسیـده انـد. با این حال، هیچ کس شکی ندارد که آن هفت دلاور روزی دوباره بر سفینه ی سربلند خود سـوار خواهند شد و به سوی افق های رهایی پرواز خواهند کرد. در این حقیقت هیچ تردیدی نیست. همه می دانند که هیچ دستی و هیچ فکری و هیچ طرحی، توان ممانعت از این حقیقت را ندارد. آری این سفینه ی پرشکوه قطعاً از بام اوین بلند خواهد شد و راه رهایی را در پیش خواهد گرفت. اما سرگذشت پیشگامان اوین نورد این جامعه ی سربلند، به خوبی نشان می دهد که از عمق اوین دو راه بیشتر بـه بیرون نیست. یـا به سوی ملکوت ابهی پرواز کردن، یا به نزد دوستان دیرین وعزیزان نازنین بازگشتن. و سفینه ی سرفراز «یاران» نیز پس از پرواز از بلندای اوین، یا راهی ملکوت علیین خواهد شد و گزارش مأموریت ویژه ی خود را، با امواج روحانی، به «پایگاه زمینی» و نیز به وجدان بیدار بشری مخابره خواهد کرد و یا مستقیماً به سمت این پایگاه پیروز خواهد رفت و گزارش کار خود را به دست مقامات آن خواهد سپرد؛ یا با امواج الکترومغناطیسی برای آنان ارسال خواهد نمود.
نوشته: XXX
