از قابلیت های عظیمه ی امر حضرت بهاءالله و وقایع عجیبه ی این دوران وا نفسا، این است که مردگان هم به خدمت عالمیان قیام کرده اند.
او که عزیز خدا (عزیزالله صبحی نجف آبادی) بود، در 24 شهریور ماه 1388 چشم از این جهان ظلم پرور فرو بست و روحش به عالم دیگر عروج نمود. او در تمام ایام عمرش هنگامی که بیل بر دوش، در کوچه باغ های قدیمی و نیمه ویران نجف آباد قدم می زد تا باغداری و آبیاری کند کسی چندان نمی شناختش و اگر هم می شناخت چندان اهمیتی برایش قائل نبود؛ زیرا او ظاهرا فقط یک رعیت قدیمی بود که با آن البسه ی محلی همواره به کار و تلاش در باغ های رو به زوال این دیار به کار مشغول بود. می رفت و می آمد و صدایی و اثری هم از زندگی خاموشش به گوش و چشم کسی نمی آمد. گرچه قلبش به نور محبت الله روشن بود، اما چنین می نمود که بود و نبودش چندان فرقی با هم ندارد. اما حالا نامش بر فراز هفت گنبد گردون در طیران و جولان است؛ چرا؟
او نیز هنگامی که روح عالیش از اسارت تن خاکی رهایی یافت و سبکی و سرور عوالم روحانی را تجربه نمود، همچون هر روح آزاد شده ی دیگر، قبل از عروج به جایگاهی روحانی که برایش مقدر شده بود، به لحاظ تعلق خاطری که به حامل زمینش داشت، مراقب و مترصد بود ببیند با پیکر خاکیش چه می کنند. گرچه حکم خداوند این است که جسد عنصری، پس از جدایی روح عُلوی، هرچه سریع تر تغسیل و تکفین گردد و با مراسمی روحانی به دامن خاک سپرده شود؛ اما این روح استثنایی، هرچه صبر کرد و نظاره نمود دید پیکرش همچنان در سرد خانه ی بیمارستان باقی مانده است. متوجه شد که مسئولان خداترس و خداجوی و خداپرست مانع شده اند که همانند دیگر مردگان خلق بهاء، پیکرش در خارستان و خاکستانی پشت کوه ها، که به فضل بهاء گلستان گفته می شود دفن گردد. چون از نسائم رحمت ربّانی در آن فضاهای روحانی بهره برده و به حقایق ماورایی آگاه گشته بود، انگشت حسرت و اندوه به دهان ملکوتی بُرد؛ زیرا حالا به خوبی می فهمید که از این همه ظلم و جفا، چه وضع و روزی نصیب آنها خواهد شد. آنگاه، به خاطر این که هم از وخامت عاقبت آنان کمی بکاهد و هم برای پیکر برزمین مانده ی خود قبری فراهم کند، تصمیم گرفت به مسئولان با ایمان شهر مراجعه و به سبک احبای ستمدیده ی ایرانی در این سالیان استیلای جمهوری عدل اسلامی تظلم نماید و دادخـواهی کنـد. او می دانست که مـرده است و رخت بـه عـوالـم روحانی بـر بسته است و به خوبی می فهمید که کاری که می خواهد بکند خیلی غیر عادی و بی سابقه است؛ اما چاره ای جز این نیافت؛ چون حالا دیگر بیش از 10 روز بود که جسدش در محفظه ی سردخانه ی بیمارستان افتاده بود؛ جسدی که بیش از هشتاد سال با آن مؤانست داشته و برای حیات و کمالش یک عمر زحمت کشیده بود و لهذا در نهادش، تعلق خاطر عمیقی نسبت به آن پدید آمده بود.
پیش فرماندار شهر رفت و با خضوع تمام و در چارچوبه ی قوانین کشوری گفت آمده ام تا یکی دو متر زمین در همان گورستان پشت کوهها تقاضا کنم تا پیکرم در آن دفن شود. با اینکه مهربانانه و متوضعانه سخن گفت اما فرماندار حتی سرش را هم بالا نیاورد که به او نگاهی کند و پاسخی به تقاضایش نداد. البته کلماتی بر زبان راند که از پاسخ ندادن هم زننده تر و اهانت آمیز تر بود. وقتی دید آنجا گوشی که بشنود و قلبی که درک کند وجود ندارد، نزد امام جمعه ی شهر رفت، بلکه او که به ردای روحانیت و تقوا آراسته است، کاری بکند و گره ای بگشاید؛ اما در آنجا نیز پاسخی نشنید. پیش شهردار شهر رفت و با فروتنی و قانونمندی تقاضایش را تکرار کرد، شهر دار هم با این که مسئول مستقیم رسیدگی به چنین اموری بود جوابی نداد. از مسئولان محلی مأیوس شد و نزد مقامات استانی رفت و مؤدبانه و شهروندانه درخواستش را مطرح کرد؛ اما در آنجا هم گوش شنوایی نیافت. روح متصاعد برگزیده حیران ماند؛ کم کم با خود گفت جسد من مرده است و چشم و گوش و زبانش از کار افتاده است، اما این مسئولان مؤمن و خداپرست چرا اینطور شده اند؟ همچنان بر اساس اندک امیدی که برایش مانده بود، نزد دیگر صاحب منصبان رفت اما از آن ها هم جوابی نشنید. چون می دید که خودش در تکاپو و جستجوی حد اقلّ عدالت است و از آنان هیچ حرف و حرکتی در این مسیر مشـاهده نمی شود، بنا براین، راهی برایش نماند جز اینکه قضاوت کند خودش زنده است و آنها مرده اند. حیرت نمود و باز به پیکر منتظر خود در سردخانه نگاه کرد و دید که نه، بی جنبش و حرف و حرکتی آنجا افتاده است و سری هم به مسئولان اداراتی زد که به آن ها مراجعه کرده بود دید که نه، آنها ظاهرا زنده اند، حرف می زنند؛ چای می خورند و نماز می خوانند. کمی اندیشید و با شگفتی متوجه شد که با وجود این، همه ی نشانه های زندگی متعلق به جسد خودش است؛ زیرا نام اوست که در فضاهای مدرن و پیشرفته و در قلوب هزاران هزار انسان های فرهیخته به عشق و استقـامت و پایـداری و در جهت حصول یک جو عدالت و دادگری موج می زند، آن هم برای گرفتن فقط یک قبر در گورستانی خاکستان شده؛ و آثار مرگ و نابودی از وجود آنها پدیدار است؛ زیرا از دهان و دستشان یک جو عدالت و دادگری برای حتی دادن یک قبر شنیده و دیده نمی شود؛ نیازی که از آغاز تاریخ بشریت طبیعی ترین حق انسان ها بر این سیّاره خاکی بوده است. روح متصاعد، دیگر مطمئن و متقاعد شد که خودش که در ظاهر مرده است در حقیقت زنده است و آنها که در ظاهر زنده اند همگی مرده اند. بعد همچنان منتظر ماند ببیند عاقبت به سر پیکر محبوبش چه می آید. زمان گذشت و عصر روز چهاردهم فرارسید. ناگهان متوجه شد که دو سه نفری از همان مردگان، جسدش را در آمبولانسی نهادند و بدون این که به بازماندگان او خبری بدهند، آن را به گورستانی در صد کیلومتری محل زندگیش بردند و بدون این که برایش مراسم تغسیل و تکفین و تشییع انجام شود و نماز میّت خوانده شود، در یکی از قبرها انداختند و رویش خاک ریختند و رفتند. آنگاه از آنجا که مطمئن بود پیکرش به راستی مرده است، به یاد این مضمون از سخن حضرت مسیح افتاد که «مرده ها را بگذارید مرده ها دفن کنند»
روح عزیز، از این که پیکرش از فیوضات اجرای حکم کتاب خداوند بی بهره مانده بود مغموم شد؛ اما بلافاصله از این که مشاهده کرد وضعیت پیکرش باعث شد نام نامی امرالهی و اسم محبوب ابهایی بلند شود و به گوش آدمیانی که هنوز در عین زندگی نمرده اند برسد، بسیار مشعوف و مسرور گشت و بر اساس رضایت و محبت الهی صدها بال روحانی در آورد و به اعلی افق ملکوت الهی پرواز کرد.
