|
|
|
همیشه یک موضوع انشای مدرسه این بود: دوست دارید به جای چه کسي باشید؟ يك نفر می گفت دوست دارم به جای دکتر سر كوچه مان باشم که بیماران را شفا می دهد و کودکان را از مرگ نجات. مادران را برای بچه ها حفظ می کند و پدران را برای خانواده هایشان. دیگری می گفت: آرزو دارم جای خانم معلم باشم که به قول مولا علی(ع) هر کس کلمه ای به من آموخت، مرا بنده ی خود کرد. آن یکی می گفت: آرزو می کنم جای فروشنده ی سوپر مارکت باشم تا هر وقت هر چه خواستم از مغازه بردارم و بخورم. و شاید يكي هم مثل مجيد باقربيگي داستان های هوشنگ مرادی کرمانی پیدا می شد و می گفت من دوست دارم جای مرده شور باشم كه البته چوبش را هم می خورد. هیچ كس نمی گفت دوست دارم جای مادرم باشم كه مرا به دنیا آورده، مرا بزرگ کرده شب ها را بالای سرم بیدار نشسته و مرا به این جا رسانده. هیچ کس نمی گفت دوست دارم جای پدرم باشم که برای لحظه لحظه نفس کشیدنم، نفسش حبس شده، محبتش را نثارم کرده، جانش را برای جانم گذاشته و وقت و عمر و وجودش را وقف من کرده است. همه دوست داشتند جای انسان های بزرگ باشند، جای انسان های معروف و مشهور. نسل تغییر کرد و انسان ها عوض شدند، اما هنوز هم آن موضوع انشا سر جای خودش نشسته است. هنوز هم می شود پرسید دوست داری جای چه کسی باشی. - وای فکر کن من جای اندی(Andy) بودم. همه جا می تونستم کنسرت بدم. همه جای دنیا برم و یک گروه ارکستر داشته باشم. - اگه من جای برد پیت(Brad Pitt) بودم. اون موقع نقش مقابل آنجلینا جولی رو بازی می کردم. معروف بودم و می تونستم کاندید اسکار بشم. - دوست داشتم جای استاد شجریان باشم. کاش صدای ملکوتيش مال من بود. - خیلی دلم می خواست جای بیل گيتس باشم، پولدار می شدم. پولدارترین آدم دنیا. - کاش من استاد شفیعی کدکنی بودم. نویسنده ای عالی، شاعری خوش ذوق و البته استادی دلسوز. - اگه می شد جای اپرا(Oprah) بودم. شوهای تلویزیونيش عالیه. خوش به حالش! خیلی هم پولداره. و بعد تو می مانی و این همه آدم های مشهور و معروف که نمی شود انتخاب کرد جای چه کسی بود. من که روی هیچ کاغذی ندیدم کسی خواسته باشد جای حضرت موسی باشد تا قوم بنی اسرائیل را از دریای نیل عبور دهد و بعد به کوه برود و وقتی باز گردد، قومش را از دست رفته بیابد. ندیده ام کسی دلش بخواهد جای حضرت عیسی باشد تا محبت و دوستی را روی زمین ترویج کند. جای عیسایی باشد که از عشق به خداوند بگوید. هیچ کس نمی خواهد جای عیسایی باشد که به صلیب کشیده شد و در نهایت در راه پیامبری اش جان به جان آفرین تسلیم کرد. ندیده ام کسی واقعاً از ته دل آرزو کند که جای جانبازان جنگ، بر روی ویلچیر بنشیند، تا ابد، تا آخر عمر و یا آرزو کند که ای کاش در جنگ شیمیایی شده بود. ندیده ام کسی آرزو کند جای یهودیانی باشد که در کوره های آدم سوزی هیتلر جان خود را از دست داده اند یا جای مسیحیانی که در جنگ های صلیبی قتل عام شدند یا جای مردم فلسطین که هر روز زیر رگبار بمب و گلوله از دنیا می روند. آیا کسی هست که دوست داشته باشد جای حضرت محمد(ص) اعراب جاهل را به اوج عزت برساند، سه سال در شعب ابی طالب گرسنه و تشنه از عدالت و برابری بگوید و آزاری ببیند از خلق الله، که در تاریخ، تا ابد و ابدیت ثبت شود؟ آیا کسی هست که دوست داشته باشد جای حضرت بهاالله باشد تا در سیاه چال طهران به جای او زنجیر قره کهر را به گردن بیاویزد و تا آخر عمر آثار آن زنجير بر گردنش باشد و آیا کسی هست که دوست داشته باشد به جای حضرت بهاالله به بد آب و هواترین نقطه ی دنیا تبعید شود؟ موضوع انشا همچنان سر جای خودش هست. هنوز هم می شود نوشت. هنوز هم می توانیم میان این همه انسان انتخاب کنیم که دوست داریم جای چه کسی باشیم. هنوز هم می توانیم قلم به دست بگیریم و خطی بنویسیم. این بار هم می توانیم مثل دوران کودکيمان قلمفرسایی کنیم، اما شاید بتوانیم انشایی بنویسیم که با همه ی انشاهای دنیا متفاوت باشد: به نام خدا من دوست دارم جای .... . |
شکسته بال تر از من میان مرغان نیست دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

«در سالهای اخیر شاید بیش از هزار نفر از دوستان در این جا و آن جا از من پرسیدهاند آیا خاطرات خود را نوشتهای و من خجل جواب دادهام، انشاءالله خواهم نوشت. بر حسب تصادف عکسی دیدم از اوّلین بار که در محضر اعضای بیت العدل اعظم از محل ساختمانهای قوس کرمل بازدید میکردیم، چهار نفر از آن عزیزان اکنون در ملکوت ابهی هستند و چهار نفر بازنشسته شدهاند و چه ایّامی که گذشته است. نشستهام که بنویسم قبل از آن که از این هم دیرتر بشود. آن را مجموعهای از قصهها بدانید و نه بیشتر».
«مناجات»
چهارده سال در ارض اقدس غالباً اگر حضرت حرم روحیه خانم در سفر نبودند سعادت داشتیم شب عید
نوروز را در حضورشان در بیت مبارک باشیم. خیلی دشوار است شیرینی و صفا و لطف و روحانیّت این شبها را مجسّم کرد، عالمی دیگر داشت. حضرت خانم با سلیقه و هنرمندی خاص خودشان سفرهء هفتسین میچیدند. ماهی از قرمز قرمزتر بود و سبزه از سبز سبزتر و سیب و سنجد و سمنو و سکّه گویی سیب و سنجد و سمنو و سکّه نبودند و روی میز چیده نشده بودند، آنچه در ذهن دارم گویی سفره را بر قالیچهای سحرآمیز در آسمان گسترده بودند. معمولاً جناب فروتن و جناب ورقا و جناب نخجوانی و ویولت خانم و جناب فتحاعظم و شفیقه خانم شرکت داشتند و بسته به اوضاع هر سال عزیزان دیگر هم میآمدند. حضرت خانم بسیار عنایت میفرمودند و هر سال بر سر سفرهء شام هدیهای هم میگذاشتند که با خود به منزل میبردیم و شام بسیار لذیذ بود. دیگر چه از آن بهتر که در بیت مبارک حضرت عبدالبهاء مهمان باشی و مهماندار عروس بزرگوار ایشان. شام که صرف میشد به اطاق چای بیت مبارک میرفتیم و در محضر خانم بر مخدههای راحت مینشستیم و خانم امر میفرمودند هر کس مطلبی میگفت.
یک شب به خاطر دارم صحبت از تأثیر مناجات شد، مطالب بسیار شیرینی شنیدیم. بعد به بنده اشاره فرمودند مطلبی عرض کنم، اجازه خواستم در دنبالهء مطالب ایشان در تأثیر مناجات خاطرهای از سالهای اقامت در هند و ساختمان مشرقالاذکار هندوستان بگویم.
چند سال اوّل شروع ساختمان، مشکلات اساسی در کار بود. مقاطعهکار که از پیچیدگی ساختمان نگران بود، عدّهای از مهندسین باتجربه و سالخوردهء خود را به امید این که به مدد تجربه از عهده برآیند برای پروژه به کار گرفته بود. این مهندسین سالهای سال به روشهای شناخته شدهء ساختمانی در هند کار کرده بودند و بههیچوجه آمادگی برای تغییر و نوپردازی نداشتند حال آن که جمیع مسائل فنّی ساختمان مشرقالاذکار هند بدیع و منحصر به فرد بود و احتیاج به روشهای نو و ابتکارات فنّی داشت که تنها از عهدهء فکر مهندسین مبتکر و جستجوگر و جوان میتوانست برآید.
سختی کار و مشکلات فنّی که هر روز بر مسائل روز پیش افزوده میگردید از یک طرف، روشهای مدیریّت غلط و مستبدانه و بیانصافانه در رابطه با کارگران از طرف دیگر و سوءاستفادههای شخصی مدیران و مهندسین شرکت که مرتباً از طرف ما مورد اعتراض قرار گرفته و به نظر شرکت رسیده بود؛ سبب گردید که کارگران بوسیلهء عناصر استفادهجو و سیاسی سندیکای کارگری تحریک شوند و بالاخره منجر به اعتصاب کارگران شرکت مقاطعهکار در سطح وسیع گردید. کارگران به خوبی از توجّه و همدلی بهائیان در امور خودشان مطّلع بودند و رابطهء بسیار نزدیک و محبّتآمیز با ما داشتند امّا کار اختلافشان با مقاطعهکار و مهندسین و مدیرانش به زد و خورد رسیده بود و کارگران اجازهء ورود به کارگاه را به ایشان نمیدادند و در نتیجه کار به کل تعطیل گردید.
متأسفانه این واقعه در زمان بسیار خطیری اتّفاق میافتاد، از یک طرف صدها متر مکعب چوب که برای داربست و قالببندی برگهای گنبد اصلی استفاده شده بود به صورت گنبد عظیمی از چوب در معرض آفتاب و باران و گرمای شدید بر جای نشسته بود و از طرفی در پارلمان هند و در روزنامههای ملّی خبر از ورود هزاران پاسدار انقلاب میدادند که جمهوری اسلامی ایران برای مبارزه با بهائیان به هندوستان بسیج کرده بودند. بنده و همکاران بهائی هر روز صبح به مشرقالاذکار میرفتیم، انبوه صدها کارگر که در جلوی در به اعتصاب نشسته بودند با احترام در را میگشودند و برای من چای و قهوه میفرستادند و من تمام روز از پنجرهء اطاقم به گنبد عظیم چوب و آهن که در مقابلم نشسته بود و در زیر آفتاب گرم دهلی و باران و باد ترک میخورد و صدا میکرد و بهم میپیچید مینگریستم، مناجات میکردم و التماس کمک داشتم که خدایا چه خواهد شد اگر با پول اندکی یکی از گدایان گرسنهء خیابان را اجیر کنند تا با یک سطل بنزین و یک کبریت تمام گنبد مشرقالاذکار را به آتش بکشد و با آن رؤیای نیلوفر آبی برای همیشه دود شده به آسمان برود؟
تمام روز اگر دعا نمیکردم مشغول تلفن بودم و از زمین و زمان راهی میجستم، به مدیران شرکت در دفتر مرکزی ایشان در شهر مدرس. مقاطعهکار مشرقالاذکار بزرگترین شرکت ساختمان موجود در هندوستان است و متعلق به یکی از مؤسسات عظیم صنعتی مملکت که ساختمان یکی از کوچکترین شعب آن است و در جمیع صنایع مثل آهن و سیمان در سطح بینالمللی فعالیّت بسیار وسیع دارند و در واقع در هند از اهمّیّتی مشابه وزارت صنایع برخوردارند. شرکت از نظر مدیریّت ردیفهای متعدّد کارگاهی، محلّی، ایالتی و ملّی دارند. جمیع اقدامات من در سطح کارگاهی، محلّی و ایالتی با شکست کامل مواجه شده بود، جوابشان این بود که اعتصاب کارگری در هند امری است متداول و اکثراً ریشهء سیاسی دارد و باید مسیر طبیعی خود را طیّ کند. این مسأله «فورس ماژور» است و از نظر قانونی خارج از عهدهء مقاطعهکار شناخته میشود و لذا مقاطعهکار هیچ مسئولیّتی ندارد. باید صبر داشت و مسیر مذاکرات با نمایندهء کارگران و سندیکا را ادامه داد و بر طبق تجربه اینگونه اعتصابات گاهی یکی دو سال طول میکشد و بعد از آن تکلیف مقاطعهکار و صاحبکار را میتوان در دادگاه روشن نمود و اینگونه مسائل هم گاهی ۱۵ سال در هند به طول میانجامد و تکلیف ما روشن است. حال من مثل گردباد به خود میپیچم و در اطاق خود به در و دیوار میزنم و مناجات میخوانم و از بیت العدل اعظم تقاضای دعا میکنم و ماه بعد از ماه میگذرد... .
تکلیف ما با مدیران محلّی و ایالتی شرکت روشن بود، معلوم بود به دلائل شخصی خود کوچکترین علاقهای به حلّ مشکل ندارند. شاید هم این اتّفاق را وسیلهای برای فرار از زیر بار قراردادی که با ما بسته بودند، میدانستند. این ساختمان بسیار دشوارتر از آن بود که فکر کرده بودند و قرارداد بسیار محکم و قانونی نوشته شده بود و راه هر گونه فرار قانونی را برایشان بسته بود و معمار ساختمان جوانی بود که کمال مطلق میخواست و هیچگونه تخفیفی در کارش نبود. چه بارها که ستونهای قطور بتنی را به خاطر کوچکترین اختلاف با نقشه یا نقص فنّی، غیر قابل قبول تشخیص داد و ایشان را واداشته بود تا آن را با هفتهها کار شبانهروزی از پایه برکنند و دوباره بسازند و کار باقیمانده ده برابر دشوارتر بود زیرا که به برگهای نازک و ظریف نیلوفر میرسیدیم با سیمان سفید و هندسهء غیر قابل تصور و محال، بدون یک خط مستقیم.
میدانستم مدیر کلّ شرکت در سطح ملّی شخصی بسیار مقتدر و روشنفکر است و در هند آموخته بودم که اگر کسی بتواند با این هزار توی پیچیده روبرو شود و تصمیمات قاطع و سازنده بگیرد باید بالاترین مقام در سلسله مراتب اداری باشد امّا تماس با ایشان محال بود زیرا باید از پنج لایهء مدیریت و سلسله مراتب میگذشتی تا به مدیر کل میرسیدی و البته مراتب و طبقات اجتماعی در هند ریشهء عظیم و چند هزار ساله دارد و اس اساس جامعه است. چند ماه به این دیوار سنگی سر کوبیدم و چنگ خراشیدم و حل نمیشد و نمیشد.
عاقبت دست به دامن جناب سولی سورابجی شدم، ایشان یکی از وکلای بسیار خوشنام و مدبّر و کاردان هندوستان میباشند و مورد احترام عموم و حرف ایشان را بسیار جدّی میگرفتند. نظر به لطف و محبّتی که به مشرقالاذکار و بنده داشتند از ایشان تقاضا کردم واسطه شوند شاید مدیر کلّ شرکت توجّهی کند و به خاطر ایشان وقتی برای ملاقات به ما بدهد.
چند روز بعد اطّلاع دادند مدیر کلّ شرکت جناب راما کریشنان Rama Krishnan جواب دادهاند که اگر چه مطلب بکل از محدودهء کار ایشان خارج و مربوط به مدیران محلّی و ایالتی است و این ملاقات جز اتلاف وقت چیزی نخواهد بود لکن چند روز دیگر که ایشان برای شرکت در جلسهای در شعبهء ایالتیشان در بمبئی هستند بین دو جلسه ۱۵ دقیقه فرصت دارند و حاضرند با ما ملاقات کنند. تنها برای بیان سابقهء مطلب یکی دو ساعت وقت لازم بود و بعد هم اگر میخواستیم به مسائل عملی برسیم و نتیجه بگیریم باید چندین ساعت مذاکره میشد، در پانزده دقیقه چه میشد کرد؟ از طرفی یک جوان خارجی که از هندوستان و مسائل فنّی، اجتماعی و سیاسی آن کمترین اطّلاعات را دارد چگونه میخواهد در چند دقیقه به مدیر کلّ یک شرکت عظیم و معتبر بقبولاند که مدیران کارگاهی و محلّی و حتّی ایالتی ایشان اشتباه میکنند و باید عوض شوند و در کار خود و روابط با کارگرها و مشاورین تجدیدنظر کنند و روشهای دیرین خود را فراموش کرده، روشهایی را که هرگز در هیچ جای دنیا تجربه نشده است در پیش گیرند و ساختمانی بسازند که مهندسین مبرّز انگلیسی آن را غیرممکن دانسته بودند و بعد ایشان بپذیرد که این جوان بیتجربه در امور کارگری هندوستان با کارگران وارد مذاکره شود و ایشان را قانع کند که نه تنها از اعتصاب دست بردارند بلکه تصفیه حساب کرده از کارگاه و از منازل راحتی که برایشان ساخته شده است خارج شوند و بروند و کارگران تازهای بیایند و کارگاهی را که به دلیل چند ماه اعتصاب به مرحلهای خطرناک رسیده است و احتیاج به تعمیرات و اصلاحات اساسی دارد به روز اوّل برگردانند و برای همهء این مذاکرات پانزده دقیقه وقت داریم امّا به هر حال تنها امید بود و بهتر از هیچ.
برای این که در این جلسه و رویارویی نامتعادل تنها نفر نباشم از جناب شاه منشی محفل روحانی ملّی و خانم زینا سورابجی مشاور قارّهای که همواره در تمام مراحل ساختمان همدل و همراه من بودهاند تقاضا کردم اگر ممکن است با من بیایند که در نهایت محبّت پذیرفتند البته تأکید کردند که از مطالب فنّی و مسائل قراردادی اطّلاعی ندارند و تنها برای دلگرمی حقیر میآیند.
در روز موعود به طرف بمبئی حرکت کردیم، در راه هر سه پریشان و نگران بودیم و مضطرب که خدایا چه کنیم. شاید به دلیل نداشتن هیچ راه امید دیگر و از روی استیصال پیشنهاد کردم چه فکر میکنید اگر در اوّل این جلسه مناجاتی تلاوت کنیم. از روی محبّت به حقیر فرمودند البته. ولی به نحوی در فکر همهمان میشد نگرانی دید که آخر این یک جلسهء اداری است، طرف ما همه غیر بهائی هستند و هیچ ایدهای از مناجات بهائی ندارند و ما فقط پانزده دقیقه وقت داریم، چه وقت مناجات است؟ به هر حال کار زیادی نمیشد کرد. قرار گذاشتیم زینا خانم مناجاتی از حضرت عبدالبهاء را بخوانند و به بمبئی وارد شدیم و به مرکز شهر رفتیم و به دفتر شرکت که در یک آسمانخراش مجلّل و گرانقیمت شهر بمبئی که گرانترین زمینهای دنیا را در خود دارد رسیدیم. ما را راهنمایی کردند به اطاق مخصوص ملاقات و جلسات. سالنی بود بسیار وسیع با میزی بزرگ و صندلیهای متعدّد و دور تا دور اطاق قابهای بزرگی از کف تا سقف صنایع و کارخانجات مختلف شرکت را به رخ میکشیدند و نشسته بودیم مثل سه برهء گمشدهء موسی در صحرایی وسیع که در باز شد و گروه بزرگی از مدیران با کیف و کراوات و لباسهای تیره وارد شدند و در طرف دیگر میز یکی بعد از دیگری روی لبهء صندلیها نشستند. جناب راما کریشنان که مردی مسن و قدبلند و بسیار متشخص بود و در رأس گروه وارد شده بود، مختصراً به ما خوشآمدی گفتند و توضیح دادند که این گروه در واقع به کار ما ربطی ندارند و همراهان ایشان هستند در جلسات دیگر امروز و در بین دو جلسه چند دقیقهای با ما ملاقات میکنند و با عجله خواستند که ما مطلب را شروع کنیم.
با صدایی مضطرب توضیح دادیم که همانطور که میدانند ما در رابطه با ساختمان معبد بهائیان در دهلی آمدهایم و کارمان تجارتی نیست بلکه روحانی است و رسم ما بهائیان است که جلسات خود را با مناجات شروع میکنیم و اگر ایشان اجازه میدهند مناجاتی تلاوت شود. با قدری تعجّب و بیتفاوتی گفتند هر چه میل شماست. البته کاملاً در قیافهها معلوم بود با خود فکر میکنند در این عالم همهگونه موجوداتی پیدا میشوند. زینا خانم عزیز شروع کردند و با لحنی بسیار مؤقر و متشخص و فصاحت کامل مناجت مبارک را تلاوت کردند، آرام و بدون کوچکترین شتاب تو گویی همهء روز را داریم. همانطور که مناجات تلاوت میشد در نظر من، سالن و میز عظیم کنفرانس کوچکتر و کوچکتر میشد و ما سه نفر بزرگتر میشدیم. مناجات که تمام شد حضّار در صندلیهای خود در نهایت آرامش و سکون فرو رفته بودند و سکوت مطلق در اطاق حکمفرما بود. جناب راما کریشنان با لحنی بسیار علاقمند پرسیدند: عجیب کلمات قدرتمندی بودند این چه بیاناتی بود؟ توضیح دادیم مناجاتی از حضرت عبدالبهاء است و راز و نیازیست که بهائیان با خدای خود میکنند و در امور از او مدد میطلبند. روحیهء جلسه به کلّی دگرگون شده بود از ما خواستند مطالب خود را بگوییم و من شروع کردم، با نهایت سرعت و یک نفس داستان مشکلات مشرقالاذکار، مشکلات اداری، محدودیّت نظر و قدرت تخیّل مهندسین موجود، بیعدالتی و سوءاستفاده از حق کارگران، مدیریّت غلط و رؤیای مشرقالاذکار که با همهء مشکلاتش بنایی خواهد بود بینظیر و سمبل هنر ساختمان در هند خواهد گردید و موجب مباهات شرکت ایشان و اگر چه ممکن است از نظر مالی برای ایشان سود فوقالعادهای نیاورد، از نظر خلاقیّت و ابداع در هند بلکه در دنیا نمونه خواهد بود و سبب افتخار و شهرت شرکت ایشان در عالم صنعت ساختمان خواهد گردید. بیش از نیم ساعت گذشته بود و من ساکت شدم. جناب راما کریشنان به دوستان خود نگاهی کردند و فرمودند اینها آن نبود که به من گفته بودند، و کسی جوابی نداد. ایشان به ما توجّه کردند و گفتند شما میدانید وقت من تمام است و باید بروم لکن سه نفر از مدیران خود را انتخاب کرده به ایشان مأموریت دادند تا با ما بنشینند و تمام مسائل و پیشنهادات را بررسی کنند و بعد با قاطعیّت ادامه دادند: "راهی پیدا کنید که کار انجام شود. ما باید این ساختمان را بسازیم. من بعد از ظهر برمیگردم و امیدوارم ببینم راهی پیدا شده است". ایشان برخاستند و دیگران هم به جز سه مدیر منتخب به دنبال ایشان خارج شدند.
ما سه نفر از خوشحالی در پوست نمیگنجیدیم مشکل حل شده بود، بقیه همه جزئیات بودند. هیچکدام از آن افکار که از آن میترسیدیم حتّی به نظر آقای راما کریشنان نرسیده بود. کلمات مناجات حضرت عبدالبهاء چنان دریچهء قلب این مرد محترم را گشوده بود که بدون تردید تصمیم گرفته بود تمام مشکلات را بپذیرد و این رؤیا را به حقیقت برساند. تمام روز را نشستیم و در مورد تمام جزئیات از انتخاب مهندسین لازم تا روش میانجیگری ما با کارگران و مسائل مالی و قراردادی و احتیاجات فنّی و غیره سخن گفتیم. در میان سه نفر مدیران موجود در جلسه یکی از ایشان که از دیگران جوانتر بود به نام آقای "راماکریشنا" اگر چه از نظر ردیف اداری از همه پائینتر بود اشتیاق بیشتری به حلّ مسأله نشان میداد و بسیار میکوشید مسائل پر اهمّیّتتر را به نظر من بیاورد و اکثراً راه مسالمت را میگرفت و من بسیار ممنون ایشان بودم. بعد از چند ساعت جناب راما کریشنان همراه گروه مدیران بازگشتند و ما گزارش مذاکرات خود را دادیم و قرار شد مدیران مسئول پروژه در دهلی تماماً عوض شوند، سه مهندس جوان و تازهکار امّا بسیار مستعد و فارغالتّحصیل از بهترین مدارس ساختمانی هند برای کار در دهلی انتخاب شدند و قرار شد من با نمایندهء کارگران و سندیکا صحبت کرده آنها را تشویق نمایم تا پیشنهادات عادلانهای را که به ایشان داده خواهد شد بپذیرند و تصفیه حساب کرده، بروند و گروهی کارگران تازه و بدون سابقهء درگیری با مقاطعهکار با روحیهای مثبت و امیدوار به کار بپردازند. از مدیران شرکت خداحافظی کردیم و با نهایت امیدواری به دهلی برگشتیم. در موقع خداحافظی از مهندس جوان آقای "راماکریشنا" حقیقتاً و از صمیم قلب به ایشان گفتم: "من اطمینان دارم به خاطر این همکاری و کمک شما خود و خانوادهتان مورد عنایت حضرت بهاءالله قرار خواهید گرفت".
در زمانی کوتاه مهندسین تازه وارد شدند، کارگران مصالحه کرده و رفتند و گروه جدید در نهایت امید و با روحیهء مثبت به کار مشغول شدند و کار ساختمان از آن پس تا انتها با نهایت سرعت به پیش رفت. مدیر کلّ شرکت جناب "راما کریشنان" چندین بار شخصاً به کارگاه و به دفتر من آمدند و پیشرفت کار را مرتب دنبال کردند. در مراسم افتتاح مشرقالاذکار در ردیف جلو در کنار حضرت حرم روحیه خانم که به نمایندگی معهد اعلی برای افتتاح تشریف آورده بودند، نشستند و در آخر جلسه با چشمانی اشکبار و متأثّر از کلمات مقدّسهء الهی که در نهایت زیبایی بوسیلهء دستهء همسرایان هنرمند مشهور هند راوی شانکار Ravi Shankar اجرا میشد، از این که شرکت ایشان این ساختمان بینظیر را به انجام رسانده شکرگزاری فرمودند و تأکید کردند هرگز جلسهای چنین روحانی را تجربه نکرده بودند.
باری بعد از سالها جناب "راما کریشنان" از مقام مدیریت کلّ شرکت بازنشسته شدند. من در حیفا بودم که مطّلع شدم آن مدیر جوان آقای "راماکریشنا" که در آن روز در بمبئی به ما کمک کرده بودند اگر چه در ردیف چهارم مدیریت بودند، به درجهء اوّل و مدیریت کل ارتقاء یافتهاند. جناب راماکریشنا به ساختمان مشرقالاذکار بسیار مفتخر هستند و در سرتاسر عالم تبلیغات وسیعی در معرفی این ساختمان به عنوان یکی از افتخارات شرکت خود نمودهاند از جمله تهیهء چند فیلم مستند در تلویزیون ملّی هند، نصب تابلو بسیار بزرگ به نام تاج محال قرن بیستم در کنار جادهء کمربندی لندن، تبلیغ وسیع در مورد مشرقالاذکار در کشورهای عربی و اسلامی را میشود ذکر کرد.
یکی از دفعاتی که برای مشورت در مورد نگهداری ساختمان از ارض اقدس به هندوستان میرفتم، اطّلاع دادند که آقای "راماکریشنا" مدیر کلّ جدید شرکت خواستهاند که در هند با من ملاقات کنند. البته با نهایت سرور پذیرفتم. در روز معین ایشان به همراه چندین ماشین از مدیران و همراهان خود به مشرقالاذکار آمدند. به یاد ایّام خوش گذشته چای و قهوه صرف شد و ایشان از ترقّیّات مهندسینی که با ما در مشرقالاذکار کار کرده بودند، صحبتها کردند و بعد از مدّتی برخاستند تا خداحافظی کنیم. در این لحظه به من فرمودند آیا به خاطر داری که آن روز در بمبئی به من گفتی: من و خانوادهام مورد عنایت حق قرار خواهیم گرفت. عرض کردم البته، خوب به خاطر دارم. فرمودند: من آمدهام به شما بگویم "به واقع ما مورد عنایت حق قرار گرفتهایم و بسیار ممنونیم".
* * *
حضرت خانم بزرگوار خیلی حساس بودند در حالی که صورتشان از نور خوشحالی میدرخشید و چشمهای زیبایشان مرطوب میبود، فرمودند: فریبرز! این داستان را در همه جا و به خصوص برای جوانان تکرار کن. احبّاء باید به تأثیر مناجات مطمئن باشند. و من این امر ایشان را اطاعت کردهام. n

دختر 19ساله ايرانی

معروفترین دختر امريكايي و جوانترين پروفسور زن در دنيا !
"آليا صبور"، (Alia Sabur) اولين شهروند امريكايي ایرانیالاصل است كه رتبه اولين و جوانترين
پروفسور زن را در تاريخ امريكا به خود اختصاص داده است. اين دختر ايراني تبار بطور تمام وقت در دانشگاه نیویورك تدریس میكند و به عنوان یك نابغه نام خود را در ردیف جوانترین استاد دانشگاه های معتبر جهان در كتاب رکوردهای گينس ثبت نموده است. ركوردار قبلي جوانترين پروفسور دانشگاه هاي جهان متعلق به يك فيزيكدان اسكاتلندي بنام "كولين مك لورين" كه شاگرد اسحاق نيوتن بود و در سال 1717 ميلادي (291 سال پيش) در سن 19 سال و 7 ماهگي اين رتبه علمی را کسب کرده بود.
"آلیا صبور"در هشت ماهگی خواندن را آغاز کرد و از کلاس چهارم ابتدایی به کالج رفت تا در سطح کارشناسی ریاضیات کاربردی بخواند. وی در سن 10 سالگی در دانشگاه استونی بروك ثبت نام كرد و در 11 سالگی با گرايش به موسيقي به عنوان عضو اركستر سمفونی "راك لند" به اجرای قره نی پرداخت. آلیا چهارده ساله بود که مدرک ليسانس خود را از دانشگاه نیویورك اخذ كرد و دانشجوی دوره کارشناسی ارشد و دکتری دانشگاه درکسل، نیویورک شد. او در 18 سالگی مدرك دکترای خود را از دپارتمان تكنولوژی پیشرفته فوزیون در دانشگاه كانكوك سئول دریافت کرد و جوان ترین فردی بود که وارد دوره فلوشیپ پس از دکتری شد، او نشانگرهای سلولی خاصی را بر اساس تکنولوژی نانولوله ها ابداع کرد که در تحقیقات پزشکی کاربرد زيادي دارد. فقط سه روز مانده بود که نوزده ساله شود که برای تدریس در دانشگاه کنکوک، سئول، کره جنوبی پذیرفته شد. وی تا ماه قبل در دانشگاه دروس فيزيك دانشگاه كنكوك تدريس ميكرد و در حال حاضر، رياضي و فيزيك را در دانشگاه جنوبي ايالت نيواورلند تدريس ميكند. او يكي از دلايل ترك دانشگاه سئول را مشكل تکلم به زبان كرهاي بیان کرده است.


اخبار جدید دربارۀ دستگیری در جزیرۀ کیش
(01.26.09) (07.11.87)
آخرین خبرها از ایران
اخیراً جزئیات بیشری در مورد تعدای از شهروندان که برای مسافرت به جزیرۀ کیش رفته بودند و در آنجا دستگیر شدند بدست آمده است: در تاریخ ۷ دی ۱۳۸۷، ۹ عضو یک خانوادۀ بهائی – از جمله خانم فائقه رفیعی (معلم قمصری)، دو تن از خواهران ایشان و بچه های آنها شامل دو جوان و یک بچۀ چهارساله، و دو نفر از اعضای خانواده که از کانادا به ایران مسافرت کرده بودند – برای تعطیلات دوروزه به جزیرۀ کیش سفر کردند. اسامی آنان عبارت است از: خانم نابغه فروغی (معلم قمصری از کانادا)، ودختر ايشان دختر ایشان خانم گلبان فروغی (۲۲ ساله) . ا)، خانم فائقه رفیعی (معلم قمصری)، خانم مهران بیرجندیان (معلم قمصری)، خانم فائزه رفیعی (معلم قمصری)، خانم مینا یزدان پناه (دوشیزه تبسم رفیعی (۱۷ ساله)، خانم کیمیا غفاری (۱۸ ساله)، و شقایق بیرجندیان (۴ ساله)).
در مغازه ای در بازار محل، مغازه داری خوش لباس متوجّه شد که مشترهایش بهائی هستند و از آنان خواستار کتابی در مورد آئین بهائی شد. یکی از اعضای این خانواده کتاب «بهائیان و آیندۀ ایران» را به
همراه داشت که به او داد. نیم ساعت بعد، هنگامیکه میخواستند تاکسی بگیرند، مأمورین وزارت اطلاعات آنها را دستگیر نموده و به بازداشتگاه بردند. در آنجا به مدت سه روز بازجوئی و زندانی شدند. بازجو سعی داشت آنها را ترغیب کند که بیانیه ای امضاء کنند که نشان دهد آنها یک گروه تبلیغی بهائی بوده اند که برای تبلیغ آئین بهائی به جزیرۀ کیش آمده اند. سئوالات بازجویان بیشتر دربارۀ این بود که در جوامع بهائی در داخل و علی الخصوص خارج از ایران چه میگذرد و نحوۀ عملکرد آن چگونه است. از زندانیان سئوال میشد که چند درس از دروس برنامه های آموزشی بهائی را تکمیل کرده اند.
در مدتی که بهائیان در زندان بودند، به آنها اجازه داده نشد که با خانوادۀ خود تماس بگیرند. هر ۹ نفر، از جمله کودک چهار ساله، در یک سلول کوچک زندانی شدند و مقدار کمی آب و خوراک دریافت کردند. مأمورین دولت به هتل آنها رفته و کلیۀ یادداشت ها، کتاب ها، و تقویم های بهائی آنان را توقیف نمودند.
بعد از دو روز و یک شب در زندان، ۵ نفر از اعضای خانواده آزاد شدند و مجبور شدند سندی را امضا کنند که از جزیرۀ کیش خارج نشوند. سه نفر دیگر از زندانیان روز بعد آزاد شدند ولی آنها با بازجوئی سخت تر و طولانی تری مواجه بودند. آخرین عضو خانواده، خانم فائقه رفیعي( معلم قمصری)، یک روز بیشتر درزندان (نگاه داشته شد و مجبور شد مجوز تجارتی مغازۀ یکی از دوستانش را به عنوان وثیقه ارائه دهد. او نیز با بازجوئی بسیار سختی مواجه شد. هنگام بازجوئی، به زندانیان گفته شد که آنها را یا به زندان شیراز و یا به زندان بندرعباس منتقل خواهند کرد. ولی بعد از آن، آنها را روانۀ دادگاه کردند و قاضی حکم آزادی آنها را صادر نمود و به آنها دستور داد که فوراً جزیرۀ کیش را ترک کنند.
حکایت غم انگیز خیابان های تهران و سئول
در این دو شهر


پیش از انقلاب به دنبال مسافرت شهردار وقت تهران به سئول در سال ۱۳۵۴ درجهت همكاري بين دو كشور سنگ بناي دو خيابان بزرگ در پايتخت دو كشور گذاشته شد.خیابانی در تهران با نام سئول و خیابانی در سئول با نام تهران در این قرار داد شهردار سئول آروز می کند این تفاهم باعث گردد تا سئول نیز به مانند تهران شهر پیشرفته ای گردد و این درست در زمانی بوده است که وضعیت اقتصادی مردم کره نابسامان بوده است.نکته جالب آن است که خيابان تهران تنها اسم خارجي در میان خیابان های سئول است
حال با گذشت ۳۳ سال خیابان تهران مبدل به اصلي ترين، زيباترين و گرانقيمت ترين خيابان سئول شده است.دفاترصدها شركت عظيم تجاري ـ صنعتي و دفاتر شرکت های بزرگ بین اللملی از قبیل یاهو و برجهاي بلند اين خيابان كه يك سرمايه گذاري بيش از ۱۰۰ميليارددلاري را به خود جذب كرده است در این خیابان قرار دارد و این در حالی است که خیابان سئول در تهران تنها اتوبانی به خود دیده است
اینک این دو خيابان جلوه معني داري به داستان توسعه یافتگی این دو شهر و کشور بخشيده است. معنایی که برای ما ایرانیان بسیار درد آور و قابل تامل است . و جالب آنکه رویایی کره ای ها برای تبدیل به ایران توسعه یافته با گذشت سی و چند سال برعکس شده است و تبدیل به رویای ایرانیان برای رسیدن به کره شده است .
در یک مقایسه تطبیقی سرعت عمل و پیشرفت کره و ایران را در جهت توسعه یافتگی با مشاهده سرنوشت دو خيابان سئول در ايران و خيابان تهران در کره می توان به وضوح ديد.


