
سال 1931 بود؛ مهاجر پاریس بودم؛ محلّ سکونتم هتلی بود که در اطاقی از آن تنها میزیستم. ده سال از صعود حضرت عبدالبهاء و بیست سال از تاریخ سفرشان به این شهر میگذشت. در شهر پاریس مهاجری دیگر نیز بود که او نیز تنها میزیست. نامش را نمیبرم؛ بگذارید به عنوان "خانم س" از او یاد کنم.
شب از نیمه گذشته بود. خوابیده بودم. حضرت عبدالبهاء به خوابم آمد و فرمود:
" ایندیا، برخیز؛ همین الآن برخیز، برو نزد خانم س؛ برایش بغلی گل ببر و قدری پول. بیش از این سفارش نکنم. کار را به تأخیر نینداز."
بیدار شدم؛ بلافاصله برخاستم و آماده شدم که از هتل خارج شوم. موقعی که در مقابل آینه موهایم را شانه میکردم هنوز برق شادمانی و اثرات دیدار مولایم را در سیمایم میدیدم. به کارمند هتل زنگ زدم که برایم تاکسی خبر کند. ساعت نزدیک پنج بامداد بود و حرکتم شاید قدری حیرتآور.
هرچه پول داشتم برداشتم؛ فقط قدری برای هزینههایم کنار گذاشتم و بقیه را در کیفی جای دادم. از اطاق خارج شدم و از پلّهها پایین رفتم.
از کارمند هتل سراغ گلفروشی را گرفتم. گفت، "همین نزدیک یک گلفروشی هست، امّا این وقت صبح بعید به نظر میرسد باز باشد."
حق با او بود؛ گلفروشی بسته بود.
تاکسی از راه رسید. سوار شدم. از راننده خواستم مرا به یک گلفروشی برساند؛ گفت، " این وقت صبح همه جا بسته است." 
اعتنا نکردم. میدانستم اگر حضرت عبدالبهاء اراده فرموده گل بخرم باید وسیلهاش فراهم باشد. گلفروشیها را یکی بعد از دیگری سر زدیم. اسفا که همه بسته بودند. نهایتاً به بازار بزرگ گل و گیاه رفتیم. فروشندهها آمده بودند تا محصولات خود را به فروش رسانند. پیاده شدم. از فروشندهای یک بغل لالهء سرخ خریدم و به داخل تاکسی باز گشتم.
نشانی " خانم س" را که روی کاغذی نوشته بودم به راننده دادم. 
کمی بعد ، راننده ، مرا در نشانی مورد نظر پیاده کرد و رفت.
در آن وقت صبح ، من، زنی امریکایی که سخت محافظهکار بودم، با یک بغل گل لالهء قرمز، در آن نقطهء شهر چه میکردم؟
باری، جلو رفتم؛ در زدم. صدای خشخش به گوش رسید و در باز شد.
"خانم س" پشت در ظاهر شد؛ کت سیاه کلفتی به تن داشت. معلوم بود که سخت گریسته است. دیدگانش سرخ شده و ورم کرده بود. از سیمایش پیدا بود که شدیداً افسرده و مغموم است.
"خانم س" نگاهی به ایندیا انداخت و سپس به گلهای لالهء سرخ و فریاد زد، "آه، عبدالبهاء" و دیگر گریه امانش نداد. هق هق میزد و اشک میریخت. عاقبت به خود آمد و مرا به درون دعوت کرد. نشستیم. خانه سخت سرد مینمود، گویی هیچ وسیلهای نبود که حرارتی به این خانه آوَرَد. سعی کردم دلداریاش دهم و آرامَش کنم. بعد از مدّتی که "خانم س" آرام شد، پرسید، "چرا اینجا آمدی؟"
جواب دادم، "حضرت عبدالبهاء به خوابم آمد و فرمود از برای تو گل بیاورم و پول. من نیز چنین کردم. اینک این گل و این پول که هدیهء او است نه من." پس کیف پول را نیز همراه با گلها به او دادم..
"خانم س" متعجّب و متحیّر در من نگریست و چون توان سخن گفتن یافت چنین گفت:
" تصوّرت این است که من ثروتی دارم. دیگران نیز چنین تصوّر میکنند. آری، پول داشتم امّا تمام شد و من در خجلت که چگونه فقر خود را برملا سازم و دیگران را بگویم. شرم و حیا مرا از گفتن باز داشت. اینک ذرّهای غذا در این خانه یافت نشود. میبینی چقدر سرد است خانهام؛ توان مالی ندارم تا گرما را دیگربار به آن باز آورم. بسیار در رنج و عذاب بودم و دیگر طاقتم به آخر رسید.. شبی که گذشت عزم را بر آن جزم کردم که به زندگیام پایان دهم. امروز صبح برخاستم و این کت را پوشیدم تا بیرون بروم و خود را در رودخانهء سِن اندازم تا که شاید در انبوه آبهایش غرق شوم و زندگیام به نهایت خود برسد. به طرف در رفتم و دستگیره را گرفتم که باز کنم؛ در همان موقع تو ضربه به در زدی. در را که باز کردم تو را در آنجا ایستاده دیدم. ابداً برایم باورکردنی نبود. میدانی، بیست سال پیش، در همین شهر، حضرت عبدالبهاء به خانهام آمدند. وقتی در را باز کردم تا از ایشان استقبال کنم، در ایوان جلوی خانه ایستاده بودند در حالی که انبوه لالهء سرخ در بغل داشتند. حال که تو را دیدم با انبوه لالههای سرخ در بغل که با پول نزدم آمدی، ابداً نمیتوانستم باور کنم."
بعدها کارتی از "خانم س" به دستم رسید. در آن نوشته بود، " میدانی، این هدیهای که آن روز صبح، در آن لحظات سخت زندگی، برایم آوردی، نشانم داد که محبّت حضرتش به ما پایان ندارد و همیشه دیدگان پر از مهرش مراقب ماست."

|


