|
سركوب بهائيان |

| ۱۷ آذر ۱۳۸۵ | |
|
به قلم دکتر بهرام چوبینه یادداشتی تاریخی در بررسی پیامدهای کودتای 28 مرداد 1332 (برگرفته شده از مقدمه کتاب 23 سال به ویراستاری دکتر چوبینه)
تأسيس فدائيان اسلام پس از خروج رضا شاه از ايران براى مقابله با چپگرائی در ايران ....... (دنباله مطلب در ) ...... http://www.newnegah.org/index.php?option=com_content&task=view&id=382&Itemid=15
|
تورج امینی
8/11/1384
بهاییان ، روزنامه کیهان و ماجرای قتل در ابرقو

دشمنی ارگان کیهان با جامعه بهایی ، امری نیست که از چشم مردمانی که با موضوع دین و آیین بهایی آشنایی دارند ، پنهان باشد. زمانی که موضوع و مبنای امری ، دشمنی باشد ، واضح است که پای استدلال و منطق لنگ می زند. به اتکای بر این حال است ، کیهان که بهاییان را دشمن خود می شمارد ، روزهایی بر اساس خاطرات مجعول دالگورکی مقالات منتشر می سازد و روزهای دیگر پرونده ای کهنه را مجددا باز نموده و می گوید که بهاییان یزد در قتل چند تن از اهالی ابرقو نقش داشته اند.
این که بهاییان واقعا در آن واقعه اسفناک نقش داشته اند و یا نه ، موضوع سخن آتی من است ، امّا نکته ای که شاید از چشم برخی مخفی بماند این است که در سال 1328 ، قتلی در یکی از دهات ابرقو رخ داد ، گروهی متهم بودند ، بازداشت شدند و زندانی گردیدند و ماجرا تمام شد و رفت. حتی اگر کسی از بهاییان در این امر دخیل بود ، به سائقه مجازات های اسلامی ، مجازاتش را کشید و اینک زنده کردن یک پرونده مرده ، و باز نمودن باب جدیدی از تهمت و افترا ، نه نسبت به اشخاص بهایی ، که به جامعه بهایی ، کاری دور از منطق و خردورزی است. پر واضح است که موضوع از سر دشمنی برخاسته و کوششی است در بایکوت ساختن جامعه ای به نام بهایی که در ایران هیچ گونه قدرت اجرایی نیز ندارد. برای چنین حالتی آیا چه حربه ای بهتر از تهمت و افترا می تواند کارساز باشد؟!
جامعه بهایی با این روش آشناست. از همان آغازین سالهای ظهور آیین های بابی و بهایی ، از مهم ترین حربه هایی که دشمنان قسم خورده این دو آیین از آن بهره برده اند ، دادن نسبت های دروغ و ناشایست به این دو آیین و یا پیروان آنهاست. بهاییان در پی تهمت زدن به کسی نیستند که اگر این گونه بود ، تفاوتی با مخالفان خود نمی داشتند . روش بهاییان ، استدلال منطقی و برخورد صحیح و درست با روایاتی است که در دست است. این روایات را تا آن جا که اسناد موجود اجازه بررسی می دهند ، من در اختیار خواننده می گذارم تا خود به عقل خود رجوع کند و بفهمد که "دادستان" شهر یزد ، در زمان حادثه مزبور چه مقدار از عدل و داد بو برده و چه جایگاهی را اشغال نموده بود. جایگاهی که به اعتقاد شیعیان و بهاییان ، در تمام قرن های متوالی حکومت های اسلامی ، تنها یک شخص عادل بر خود دیده است و آن شخص کسی جز حضرت امیرالمؤمنین نیست. تطابق روش دادستان یزد ، با آن چه که علی علیه السّلام انجام می داد ، خود شاهد راستین و گواه آستین است که مخالفان آیین بهایی چه مقدار ، حتی به اعتقاد خود پایبند بوده اند و جای این سؤال همیشه باقی است که کسی که به اعتقاد خود پایبندی ندارد ، چگونه می تواند انصاف و منطق را در باره دیگران نمایش بدهد؟!
موضوع ماجرای خونین ابرقو از این قرار بود که در شب 13 دی ماه 1328 ، شش تن از اعضای یک خانواده در یکی از مزارع اطراف ابرقو به قتل رسیدند. دادستان یزد به محل رفت و شرحی نوشت و پس از تحقیقاتش کیفرخواستی حجیم تنظیم کرد که سراسر علیه بهاییان بود و فی الواقع می توان آن کیفر خواست را به منزله ادّعانامه ای علیه جامعه بهایی تلقی نمود. در آن زمان دادستان یزد شخصی بود به نام سیّد محمد جلالی و متنی که اینک در روزنامه کیهان در حال انتشار است ، متن همان کیفرخواست دادستان یزد است. بر اهل دانش پوشیده نیست که متن کیفرخواست ، از لحاظ حقوقی هیچ دلیلی ندارد که مطابق با واقع امر باشد. کیفرخواست استناداتی است که دادستان برای محکوم کردن متهم به کار می برد و از آن جا که متهم در متن آن کیفرخواست ، نه اشخاص ، بلکه جامعه بهایی بود ، چنان آن متن را تنظیم نمودند ، تو گویی که دهها بهایی ماهها نقشه کشیده اند تا یک پیرزن و فرزندان نوجوان و خردسالش را قتل عام کنند. دلیل آن قتل عام به اعتقاد آقای محمد جلالی ، فحاشی های مقتوله علیه بهاییان بوده است!
اولین سؤال این است که در برابر آن دادستان هتاک ، آیا وکیل مدافعی هم بود که از بهاییان حمایت کند؟ و اصلا چه کسی می توانست در برابر هجوم تهمت ها و ناسزاهایی که به راحتی به بهاییان نسبت می دادند ، از ایشان دفاع کند؟ عبرت انگیز آن که متن کیفرخواست محمد جلالی ، قبل از اتمام محاکمات و اعلام نتیجه دادگاه ، در شماره های 24 و 25 روزنامه ملی اتحاد ایران یزد ، به مدیریت آقای علی جناب زاده ، منتشر گشت و سپس به صورت مستقل در چاپخانه گلبهار و به قیمت دو ریال نیز چاپ شد. نسخه ای که من در دست دارم ، همان است که در چاپخانه گلبهار انتشار یافت. همان صفحه نخست کیفرخواست ، واجد یک دروغ بزرگ و یک امر متناقض چشمگیری است. این دروغ و تناقض را می آورم و از دیگر مواد کیفرخواست صرف نظر می کنم که همین صفحه اوّل حاکی است که آقای جلالی چه در سر داشت و مابقی متنش به چه حد مستدلّ و منطقی است:
" صغرای مقتوله به بهایی ها فحاشی [نموده] و به طوری در این قسمت متعصّب بوده که در مساجد و مجامع عمومی که وعّاظ مشغول وعظ بودند ، در پای منبر با صدای بلند فریاد می کرده که عباس افندی و سران بهایی ها را لعن کنید و نیز چون در همسایگی او محمّد شیروانی سکونت داشته و مشارالیه یکی از بهایی های متعصّب بوده که بنا به اظهار عیالش قرآن را پاره کرده و در آتش سوزانیده و صغرای مقتوله هم که می دانسته محمّد بهایی است ، تجاهل کرده شب و روز به سران بهایی ها لعن و ناسزا می گفته و به طوری که آقای بازپرس در قرار مرقوم فرموده اند ، محمّد فوق العاده از این جریانات رنج می برده و چون محلّ ابرقوه محلی است که محمّد آزادی عمل نداشته و نمی توانسته رسما خود را بهایی معرفی کند ، کینه صغرا و بچه های او را در دل محمّد و عبّاسعلی پورمهدی ، مهاجر اعزامی از طرف محفل بهایی های یزد و اعضای محفل مزبور جایگزین گردیده و[...]"
وقتی روزنامه کیهان تمام آن کیفرخواست را منتشر کند ، خواننده خود خواهد دید که متهمین اصلی پرونده ( محمد شیروانی ، پسرش ، احمد نکویی و محمد حسین نکویی ) در بازجویی ها گفته اند که مسلمان اند ؛ امّا دادستان یزد که می خواهد بهایی ستیزی کند و اینک شاید بهانه خوبی به دست آورده ،آسمان و ریسمان را به هم می بافد که بگوید آنان بهایی بوده اند. دلیل های او برای نشان دادن دخالت بهاییان در آن فاجعه اسفناک ، خواندنی است و یقینا به کار اصحاب قانون و قضا بسیار می آید!
همه می دانند که بهاییان ، کتاب قرآن را مقدّس می شمارند و نه تنها آن را نمی سوزانند که کوچکترین بی حرمتی نیز نسبت به آن روا نمی دارند و آن کتاب کریم را همانند کتب دینی خود ، احترام می گذارند و در منزل تمام بهاییان در ایران ، قرآن در کنار کتب دینی آیین بهایی قرار دارد. داعیه قرآن سوزاندن بهاییان ، داعیه ای هجو و بی معنی است که تنها برای تحریک احساسات قوم مسلمان به کار گرفته شده است ، همانند دروغ های دیگر که به بهاییان نسبت می دهند. امّا تناقض در این متن آن است که شیروانی مزبور اگر آزادی عمل نداشت که حتی به لفظ بگوید بهایی است ، چگونه جرأت نمود که قرآن را بسوزاند؟ آیا زنش مسلمان بود یا بهایی؟ اگر همسر شیروانی مزبور مسلمان بود ، چگونه شیروانی در مقابل زنش به آتش زدن قرآن پرداخت و اگر همسر بهایی بود ، چگونه آن زن علیه شوهر توانست شهادت بدهد که خودش هم شریک جرم بود و متهم می گشت؟!
وقتی مبنای یک کیفرخواست چنین هجو و بی معنی است ، می توان تمام آن متن را به باد انتقاد گرفت و لایه های دروغ پردازی و استدلالات بیمارگونه آن را بیرون کشید. من این کار را به عهده خوانندگان آن متن می گذارم و می پردازم به حرف هایی که گفتنی تر است.
اولین گزارشی که من از این واقعه دراختیار دارم ، مربوط است به صبح روز دوم پس از همان شبی که واقعه قتل اتفاق افتاد. رونوشتی از صورت مجلسی است که بازپرس شعبه 2 دادسرای یزد به نام صادقی ؛ فرمانده ژاندارمری یزد به نام سرگرد پور اسحق ؛ فرمانده گروهان نگهبانی ، فرمانده دسته ابرقو و دهدار ابرقو آن را امضا نموده و به استانداری ارسال نموده اند و استانداری نیز آن گزارش را به وزارت کشور فرستاده است. در این صورت مجلس ، اوضاع دلخراش و حالت اجساد به تفصیل نوشته شده و نکته ای که در آن گزارش به چشم می آید ، این است که اثاثیه یکی از اطاق ها ظاهرا دزدیده شده چه که "درب اطاق سمت چپ ایوان غربی شکسته" بوده است. امّا دوّمین گزارش موجود ، مربوط است به گزارشی که دادستان یزد که همان جلالی سابق الذکر است ، به وزارت دادگستری ارائه نموده. آن را با هم بخوانیم:
" [آرم شیر و خورشید] ؛ وزارت دادگستری ؛ اداره دادگستری شهرستان یزد ؛ به تاریخ: 12/11/1328 ؛ شماره 8363
وزارت دادگستری
پاسخ مرقومه تلگرافی شماره 44399 ــ 6/11/28
خاطر مبارک را مستحضر می دارد به طوری که از فرمانداری گزارش داده شده ، در دو کیلومتری ابرقو و 242 کیلومتری یزد ، در رباطی که بیش از چهار خانواده در آن جا سکونت نداشته ، شبانه چند نفر به خانه پیره زنی که شوهر او فوت کرده و سرپرست نداشته و با پنج نفر طفل صغیر خود در خانه خود زندگی می کرده ، وارد و هر شش نفر را با بیل و تیشه و سنگ به طرز فوق العاده فجیعی به قتل رسانیده و مختصر اثاثیه و جهیزیه دختر 14 ساله او را که نامزد علی نامی بوده ، به سرقت می برند.
صبح مأمورین ژاندارمری از جریان مستحضر ، چون مأمور قضایی در محل نبوده ، مراتب را به دادگستری اطلاع دادند. دادگستری فورا به تعقیب قضیه اقدام و چون تمام ساکنین خانه را کشته و کسی نبوده که تعقیب قضیه را نماید ، آن چه دادگستری برای کشف جرم لازم بوده انجام دهد ، انجام و با این که هیچ گونه آثاری متهمین از خود باقی نگذاشته و کشف قضیه بی نهایت مشکل شده بود ، در نتیجه فعالیت مأمورین دادگستری و مخصوصا نظارت کاملی که در انجام تحقیقات و بازرسی های لازم شخصا به عمل آورده و 17 روز در محل شب و روز مشغول انجام وظیفه بودم ، حقایق روشن و بالاخره طبق تحقیقاتی که تا این تاریخ به عمل آمده ، معلوم گردید که محمّد شیروانی و پسر او ، در نتیجه اختلاف مذهبی که بین پیره زن و محمّد موجود بوده ، در نتیجه تحریک بهایی های اسفندآباد ، با شرکت سه نفر اسفندآبادی با تهیّه مقدّمات و پس از جمع شدن در منزل محمّد از دیوار خانه بالا رفته و در خانه را باز کرده و در موقعی که هر شش نفر که طفل بزرگ او 15 ساله و طفل کوچکش پنج ساله بوده و در رختخواب استراحت کرده و بی خبر بوده اند چه پیش آمد شومی آنها را احاطه کرده ، مورد حمله محمّد و پسرش و سه نفر رفقای او واقع و هر شش نفر را به طرز فجیعی که بی نظیر بوده ، به قتل رسانیده و طفل پنج ساله او را بعد از زدن ضربات مهلک به سر او ، او را به توی ظرف آرد انداخته و اثاثیه قابل توجّه موجود در منزل او را به سرقت می برند و چون انتشار این خبر ، وحشت و نگرانی زیادی بین مردم تولید کرده و اخباری از ابرقو می رسید که ممکن بود پیش آمدهای سوئی در محلّ بنماید ، موقعی که متهمین از قرار بازداشت شکایت کردند ، آقای رییس دادگستری نیز به محلّ آمده و از نزدیک با اهالی تماس گرفته و آنها را به فعالیت مأمورین دادگستری و مقامات صلاحیت دار امیدوار و از مردم خواستند آن چه دارند ، در اختیار مأمورین دادگستری بگذارند که قضیه هر چه زودتر کشف و متهمین به مراجع صلاحیت دار تسلیم گردند و مخصوصا اقدام آقای رییس دادگستری در ابرقو و در یزد از نظر اطمینان و اعتمادی که مردم به شخص ایشان دارند ، حسن اثر بخشیده و مردم را از مراقبت های شایان توجّهی که شده است ، راضی هستند.
دادستان شهرستان یزد ــ محمد جلالی ــ محل مهر و امضا ــ رونوشت مطابق با اصل است"
در کیفرخواست دادستان که چند ماه پس از این گزارش تدوین شده آمده است که آن سه نفر اسفندآبادی هنوز شناخته نشده اند و پرونده برای آنان مفتوح است!! پس مشخص می شود که 17 روزی که آقای جلالی در ابرقو می چرخید تا حقیقت را به دست آورد ، تنها به دنبال این بود که به نحوی پای بهاییان را به میان بکشد و کوشش او بر این استوار بود تا تهمتی را روانه جامعه بهایی سازد. اگر این گونه نبود ، به چه علت کسی که سر و کارش با قانون و ادله و براهین بود ، به سادگی از سه نفر اسفندآبادی بی نشانه ، به عنوان قطع و یقین نام برده است؟!
در این گزارش ، همانند نخستین گزارشی که بدان اشاره نمودم ، ذکر دزدیده شدن جهیزیه دختر این خانواده نگون بخت ، نیز تکرار شده و این شبهه به وجود می آید که دلیل قتل ، دزدی و یا اختلافات خانوادگی و قومی بوده است و نه مذهبی.
نکته مهم تر آن که اعتراض مردم ابرقو نسبت به تحقیقات پرونده بسیار شک برانگیز و درخور توجّه است. آیا مردم جمع شدند و اعتراض کردند که چرا بهایی ها را گرفته اند و به همین دلیل رییس دادگستری آنان را مطمئن ساخت که مأمورین صلاحیّت دارند؟! یا آن که مردم به دستگیری همکیشان خود با وجود بحث بهاییان در آن میان ، اعتراض کردند و چنان اطمینان دادنی از جانب مسؤولین صورت گرفته است؟ پر واضح است که اگر متهمان پرونده واقعا بهایی بودند ، نه هیاهویی برای پیگرد پرونده به وجود می آمد و نه کسی زندانی می شد تا بازپرسی شود. در همان جا ، تمامی بهاییان ابرقو و اسفندآباد را به خاک و خون می کشیدند و اثری از آثار بهاییان یزد بر جای نمی گذاشتند که یزدی ها کارنامه بسیار درخشانی در قتل عام بهاییان دارند.
اصلا همین که پرونده این کشتار تا سال بعد در دادگاه ها می چرخید ، خود دلیل واضحی است که استنادات آقای جلالی به عنوان کیفرخواست ، مستند به شواهد عقلی و عینی نبود و گر نه چگونه ممکن است در مملکتی که قوانین اسلامی را مجری می دارند ، این گونه نسبت به بهایی ها رفتار کنند ، آن هم به دلیل کشتن مسلمین بر سر مسایل مذهبی؟ شاید برخی بگویند که بهاییان حمایت می شدند! چه شبهه به جایی ؛ جواب دادن به این شبهه بسیار ساده و البته لازم است.
در دی ماه 1329 ، یعنی یک سال پس از وقوع حادثه ابرقو ، وزارت کشور به شماره 37262 و به تاریخ 16/10/1329 به نخست وزیر نامه ای نگاشت و از قول شهربانی یزد در باره بدبینی اهالی نسبت به 14 بهایی متهم ، در موضوع پرونده ابرقو ، سخنانی نوشت. نخست وزیر ( علی رزم آرا ) آن مقدار طرفدار بهایی ها بود! که در پای آن گزارش محرمانه ، نوشت:
" اداره انتظامات
به نظر این جانب نام مذهبی که رسمیّت ندارد ، در گزارش ها و نامه ها بر خلاف مصالح کشور شاهنشاهی است. البته اختلافات را بایستی به نام همان اشخاص ذکر کرد ، بدون این که ذکری از یک رویّه غیر رسمی و غیر قانونی بشود [...]"
من شاید بیش از 10 مورد از اظهارات و نوشته های نخست وزیران و یا وزیران دوران پهلوی دیده ام که مخاطبان را متذکر داشته اند که به چه دلیل لفظ بهایی را در نامه هایشان به کار برده اند ، در حالی که بهاییان غیر قانونی اند و رسمیّتی ندارند. آنان که ادّعا می کنند حکومت پهلوی و بهاییان بده بستان داشتند ، بیایند و جوب بگویند که این جملات را چگونه می توان تفسیر کرد. در همین داستان ابرقو ، از این جالب تر ، دستوری است که از وزارت کشور در تاریخ 22/12/29 به فرمانداری یزد داده شده و ببینیم که توصیه نخست وزیر به چه نحوی در آن نامه مراعات گردیده است:
" فرمانداری یزد
بر طبق اطلاع واصله از ژاندارمری کل کشور ، در تاریخ 12/12/29 اکبر رمضانی که مشغول حفر چاه در یزد بوده ، در اثر واریز خاک چاه ، فوت و مسلمانان مدعی هستند که اشخاص غیر مسلمان [منشی در این جا ابتدا لغت بهایی را نوشته و سپس آن را خط زده اند و نوشته اند: غیر مسلمان] نام برده را مقتول نموده و جنازه اش را هنوز دفن ننموده اند و هم چنین در مورخه 13/12/29 یک نفر دیگر به نام محمد حیدری اهل خودآباد حوزه تفت که مسلمان و عیال و اولادش غیر مسلمان [باز لغت بهایی را خط زده اند] بوده اند ، در تفت فوت نموده است و مسلمان ها معتقدند که به قتل رسیده است [ ابتدا نوشته: بهایی ها او را به قتل رسانده اند ] و بر غیر مسلمان ها [ لغت بهایی را در متن اصلی خط زده اند ] شورش و درب و پنجره منازل آنها [ اول نوشته بهاییان و بعد خط زده اند] را خراب نموده اند. قدغن فرمایید از نتیجه اقدامی که در جلوگیری از ....[ یک لغت ناخوانا ] معمول گردیده و هم چنین تعقیب مرتکبین هر چه زودتر وزارت کشور را مستحضر سازند.
به جای وزیر کشور ، [امضا]"
به عبارت دیگر در زمستان 1329 که دو مسلمان دیگر که نسبتی شغلی و یا خویشاوندی با بهاییان داشتند ، می میرند و چون هنوز تکلیف پرونده قتل ابرقو معیّن نگشته است ، مردم مسلمان هیجان می کنند و در صدد آزار بهاییان بر می آیند! این خود دلیل کافی و شافی است که بهاییان هیچ ارتباطی با ماجرای ابرقو نداشتند. چگونه است که یک مسلمانی که مقنّی است و ظاهرا برای یک بهایی مشغول چاه کندن است و در اثر ریزش چاه فوت می کند ؛ مسلمین بریزند و منازل دیگر بهاییان را ویران کنند ، امّا در ابرقو بهاییان به راحتی یک خانواده را قتل عام نمایند و یک سال پس از ماجرا هنوز تکلیفشان معلوم نشده نباشد!
سخن خود را با گزارش آقای جهانسوز ، فرماندار یزد ، که در اوایل سال 1330 نوشت و در آن چند بار اصرار و ابرام به مجازات نمودن مسبّبین قتل نمود ، به پایان می برم و ذکر تمام اسناد و ثبت شده ها را به جای خود وا می گذارم. امید دارم که خواننده این نوشتار ، با توجه به همین چند نمونه سند ذکر شده در این پرونده ، توانسته باشد به اصل مطلب پی ببرد. همین که هیچ بهایی به دلیل آن کشتار فجیع ، به اعدام محکوم نشد ، دلیل دیگری است که بهاییان در آن ماجرا نقش نداشتند و روزنامه کیهان بنا به دشمنی ذاتی که با بهاییان و جامعه بهایی دارد ، اکنون که بنیادگرایان بر تخت قدرت نشسته اند ، شاید داستان های بی اصل قدیم را زنده می کند تا وسایل بهایی کشی فراهم نماید. اگر این تصوّر درست باشد ، در این صورت باید بگویم: آقایان کیهانی ، همان قدر که قاجاریان از بایکوت و قتل عام بهاییان صرفه بردند و به همان قدر که پهلوی ها از پیشرفت بهاییان جلوگیری کردند و علی رغم آن چه که رفقای شما جلوه داده اند ، حتی از بردن لفظ بهایی در نامه های اداری ممانعت نمودند ، شما را هم نصیب خواهد بود که در مقابل بهاییان قد علم کنید و به قتل عام آنان یا خراب کردن وجهه و حیثیّتشان بپردازید. العاقل تکفیه الاشارة:
" [آرم شیر و خورشید] ؛ فرمانداری یزد ؛ تاریخ: 8/1/1330 ؛ شماره: 192 ؛ محرمانه ــ مستقیم
جناب آقای دکتر افخم حکمت ، کفیل محترم وزارت کشور
در بهمن ماه 1328 قتل فجیعی در ابرقوه واقع ، که یک نفر زن و پنج نفر اولاد او را از بزرگ و کوچک به بدترین وضعی به قتل رسانیدند و در تمام کشور و جراید پایتخت و شهرستان ها شرح این قضیه منتشر و منعکس گردید و با این که کرارا تقاضای تسریع در محاکمه و مجازات قاتل و مسببین امر شده ، مع هذا اینک که چهارده ماه از قتل مزبور می گذرد و هنوز تکلیف متهمین به قتل که به قرار اطلاع مذهب غیر رسمی دارند ، معلوم نشده و حکم قطعی نسبت به این پرونده و متهمین صادر نگردیده و همین طور پرونده امر از یزد به کرمان و از کرمان به تهران در جریان و اهالی با کمال بی صبری در انتظار مجازات قاتل می باشند. این بطوء جریان رسیدگی و عدم تعیین مجازات قاتل ، حس انزجار و عصبانیّت فوق العاده در اهالی این شهرستان ایجاد نموده و وقایع نامطلوبی که اخیرا در شهر تفت اتفاق افتاده و مشاجراتی که به عنوان اشخاصی که مذهب غیر رسمی دارند ، پیش آمده و اقداماتی که بعض اشخاص ماجراجو به عمل می آورند و جریان آن ضمن شماره های 11538 ــ 21/12/29 و 11606 ــ 23/12/29 گزارش شده است ، نتیجه عصبانیّتی است که بر اثر پیش آمد ابرقوه و به مجازات نرسیدن مسببین و قاتلین در مردم ایجاد شده و بیم آن می رود که چنان چه توجه عاجلی به این موضوع نشود و در امر رسیدگی و خاتمه دادن به قضیّه قتل ابرقوه تسریع به عمل نیاورند و قاتل را به مجازات نرسانند ، باز هم وقایع غیر منتظره ای رخ خواهد داد. تمنا دارم دستور فرمایند اقدام لازم به عمل آورند که در مجازات مسببین و قاتلین قتل ابرقوه ، تسریع شود تا از عصبانیّت و تأثر فوق العاده مردم کاسته شود.
فرماندار یزد ــ جهانسوز ، [امضا]"
بحث
اتهامات جرايد ايران بر بهائيان از ديدگاه جامعه شناسیدکتر نادر سعيدی
گفتار راديويی مورخ ۲۷ مارچ ۲۰۰۶
از آنجايی که در اين اواخر موجی از اتهامات و حملات نسبت به اعتقادات ديانت بهائی و اين جامعه در برخی از رسانههای گروهی در ايران شدت يافته است و بعضی از دوستان سؤالات متعددی در اين باره مطرح نمودهاند، لازم میداند که به اين سؤالات پاسخ گفته و تجزيه و تحليلی از اين سوء تفاهمات انجام يابد.
اين اعتراضات و اتهامات از ديدگاه جامعهشناسی بررسی میشود و با رجوع به آثار بهائي سعی خواهد شد که حقيقت موضوع روشن گردد.
اصولاً اتهاماتی که بر جامعهی بهائی وارد کردهاند و میکنند، از نظر جامعهشناسی دارای عملکرد مخصوصی است و بايد برای شناسايی فرهنگ ايران عزيز به اهميت اين اتهامات توجه خاصی مبذول داشت. ممکن است دوستان عزيز تعجب کنند که چگونه فرهنگ ايران را به طور دقيق نمیتوان شناخت، مگر اين که به اين اتهامات که عليه جامعهی بهائی وارد شده است، توجه نمود. اما اين مطلب از نظر جامعهشناسی حقيقتی محض است.
علت اين است که در هر جامعه معمولاً گروهی وجود دارد که آماج حداکثر سوء تفاهمات و اتهامات قرار میگيرد. اين گروه معمولاً به عنوان «ديگر» يا «غير» در آن جامعه تلقی میشود. به عبارت واضحتر، آن گروه «ديگرِ» آن جامعه است. يعنی اين که هرگونه مسائل منفی که در داخل آن فرهنگ گريبانگير آن فرهنگ باشد، به شکلهای مختلف فرافکنی شده، به اين گروه خاص نسبت داده میشود.
معمولاً در هر فرهنگ و جامعهای اتهاماتی که به اين «ديگر» زده میشود، هيچ ربطی به واقعيات فرهنگی آن گروه ندارد. اصولاً اين گروهِ «ديگر» صرفاً در قلمرو خيال حقيقت دارد. يعنی آنچه فرهنگ فائق، فرهنگ چيره، دربارهی آن گروه – آن اقليتی که به آن دشمنی میورزد – گزارش میدهد، هيچ گونه ارتباط واقعی به آن گروه ندارد، اين فرهنگ فقط تصويری را توصيف میکند که از آن گروه در قلمرو خيال خود پرداخته است، يعنی اين گروهِ «ديگر» صرفاً در قلمرو خيال اين فرهنگ متحقق میشود و ساخته و پرداختهی خود اوست.
توجه دقيق به اتهاماتی که جامعهای يا فرهنگی به گروهِ «ديگر» وارد میسازد، شناسايی آن جامعه و فرهنگ را ميسر میکند.
در عين حال بايد دانست که اطلاعاتی در مورد آن گروهِ «ديگر» فیالواقع به دست نخواهيم آورد. آنچه به دست میيابد، در مورد فرهنگ چيره است، از قبيل اشکالاتی که در اين فرهنگ وجود دارد، مسائلی که با آن روبروست، ترسها، اضطرابات، نقاط ضعف وسواسهايش وغيره. از اين طريق، يعنی با ملاحظهی دقيق در قلمرو خيال و تصويرهايی که اين فرهنگ از گروهِ «ديگر» ساخته است، میتوان پی به خصلتها و يژهگیهای درونی آن فرهنگ برد و آنها را مورد تجزيه و تحليل قرار داد.
بنابراين از نقطه نظر روانکاوی و جامعه شناسی، اتهاماتی که به گروهِ «ديگر» وارد میشود، جهت شناخت آن فرهنگ، بسيار اساسی و مفيد است.
در جامعه و فرهنگ ايران بيش از يک قرن و نيم است که جامعهی بهائی اين «ديگرِ راستين» را تشکيل میدهد. بنابراين يکی از طرق شناسايی جامعه و فرهنگ ايران تحقيق در تصوير و تخيلی است که اين فرهنگ در قلمرو خيالش از جامعهی بهائی ساخته است.
بايد توجه داشت که اتهامات و اعتراضاتی که بر جامعهی بهائی وارد میشود، هيچ ربطی به اين جامعه ندارد. روشی که جامعهی ايران انتخاب نموده، بر اين مقصد است که نه آئين بهائی را مطالعه کند و نه اجازه دهد که اين آئين در سطح عمومی حضور يابد و نه ارتباطی راستين با آن برقرار کند و نه حتی تحقيقی راستين در مورد آن جامعه انجام دهد. سلب آزادی عقيده و بيان از جامعهی بهائی بدين منظور است که اين جامعه نتواند خود را ارائه دهد. صرفاً در قلمرو خيال و از طريق اتهام و حمله، آنچه که دشمنان اين آئين میخواهند، میپرورند. اين محتوايی خيالی و تصويری کاملاً نادرست است که از جامعهی بهائی به وجود میآيد.
به همين علت، دوستان عزيز، ما به اين اتهامات توجه خواهيم کرد. از يک جهت میخواهيم حقيقت را به دوستان، برادران و خواهران ايرانی، به هر مذهب و عقيده، خواه مسلمان يا غير مسلمان، خواه معتقد به دين يا غير آن، نشان دهيم.
علت مهم ديگر برای پرداختن به اين موضوع اين است که برای پيشرفت و ترقی و تکامل فرهنگ ايران که برای همگی ما عزيز است، لازم است، همهی ما – چه بهائيان و غير بهائيان - سعی در آن داشته باشيم که نقاط ضعف و کاستیهای فرهنگی را مورد ارزيابی قرار دهيم. با تجزيه و تحليل اين اتهاماتی که در اين قلمرو خيال بر جامعهی بهائی در اين يک قرن و نيم وارد شده، فرصت مناسبی میيابيم که نقايص و کاستیهايی که در جامعه و فرهنگ ايران ماست و مانع پيشرفتهای فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و غيره میگردد، شناخته و آنها را برطرف سازيم و در نتيجه بتوانيم در ارتقاء و ارتفاع ايران عزيز گامهای مؤثری برداريم.
البته ايران عزيز و مردم عزيز ايران در اين لحظه در يک مرحلهی خيلی حساس و در يک نقطهی عطفی قرار دارند. اکثريت مردم ايران اکنون ديگر از ناشکيبايی مذهبی و قومی، از نژاد پرستی و خشونت و مسائل نظير آن که مانع حقوق بشر و تکامل و ترقی و دموکراسی است، خسته شدهاند. اکثريت جامعهی ايران و فرهنگ نوينی که با شکوه در ايران نضج گرفته و در حال رشد است، بر آن هستند که بايد اصل تساوی حقوق همهی شهروندان، احترام بر حقوق همهی ايرانيان و تساوی حقوق زن و مرد و آزادی مذهب و آزادی عقيده و امثالهم رعايت شود.
به همين علت است که بهائيان در آثار خود هميشه گفتهاند که آيندهی ايران چنان درخشان است که اين سرزمين محسود و مغبوط همهی ملل و همهی کشورهای دنيا خواهد شد. با ايجاد اين فرهنگ جديد در ميان مردم ايران که در فکر تساوی و عدالت و دمکراسی و شکيبايی و آزادی هستند، مسلماً اين امر متحقق خواهد شند.
اما هنوز قوای فرهنگی وجود دارد که سعی میکند، برخلاف اکثريت مردم و فرهنگ و خواستههای ايران مبارزه کند و فرهنگ ايران را متمايل به پسروی کرده، مانع از ترقی و تکامل شود. يکی از عملکردهای موج اعتراضات و اتهامات به جامعهی بهايی اين است که مردم ايران را عوض کند و افکار و انديشهی ملت ايران را با تشويق به نفرت و بيگانگی نسبت به جامعهی بهائی در جهتی به حرکت آورد که به جای توجه و مشغوليت به تکامل و ارتقاء و پيشرفت ايران عزيز، در ايذا و اذيت برادران و خواهران خود برآيد. وهدف اين است که اين موضوع در کل سطح فرهنگ تعميم يافته و در نتيجه ايران از پيشرفت و تکامل باز ماند.
و باز به همين علت است که مسئلهی بررسی اين اتهامات اهميت بسزايی میيابد، چه که اين اتهامات تنها عليه جامعهی بهائی نيست، بلکه در حقيقت اتهاماتی است که بر عليه جامعهی ايران زده میشود و مانع اصلی بر تکامل و ترقی ايران محسوب است. حضرت عبدالبهاء در اثری که بيش از يک قرن پيش به طور گمنام تحت عنوان «مقالهی شخصی سياح» نوشتهاند، به اين مسئله اشاره فرمودهاند.
در آن زمان حضرت عبدالبهاء نام خودشان را به عنوان مؤلف کتاب ذکر نمیکنند، چون میدانستند که در اين صورت بسياری از مردم توجه به آن اثر که از عشق به ايران و پيشرفت ايران به تحرير آمده، نخواهند کرد.
سؤالی که حضرت عبدالبهاء در اين کتاب مطرح کردهاند، اين است: چه شد که ايران که زمانی سردمدار و پرچمدار علم و صنعت و ترقی و سيادت نظامی و اقتصادی در سرتاسر جهان بود، اکنون در اين قرن نوزدهم به اين ذلت و عقب افتادگی منحط شده و سبب چيست که بسياری از کشورهای اروپايی که زمانی از نظر فرهنگی در اوج جهالت بودند و از نظر اقتصادی و نظامی و صنعتی در مراحل بسيار ابتدايی قرار داشتند و در حقيقت توسط نيروهای ديگر من جمله فرهنگ و قدرت تمدن اسلامی تسخير شده بودند، توانستند در دنيای جديد به رشد اقتصادی و علمی و تکامل در پيشرفت صنعتی نايل شده و بالنتيجه از نظر سياسی و نطامی هم قوی شوند؟ چنانچه بسياری از ممالک را هم تسخير نموده و سوء استفاده هم از قدرتشان کردند.
به طور واضحتر سؤال حضرت عبدالبهاء اين است که: چه شد که ايران که زمانی آنقدر پيشرفته بود، به اين حال افتاد و سبب چه بود که اروپا که اصلاً پيشرفته نبود، توانست به اين قدرت دست يابد؟ پاسخ حضرت عبدالبهاء در آن زمان به اين سؤال بالمآل اين است که علت اصلی اين مسئله اين بود که اروپا در جهت انديشهی حريت وجدان، آزادی عقيده، آزادی فکر و سخن حرکت کرد و همين تحرکت سبب پيشرفت علم شد. باعث خلاقيت فکری و فرهنگی گرديد، به رشد اقتصاد کمک کرد و در نتيجه به تدريج پيشرفت حاصل نمود. در حالی که عکس اين امر متأسفانه در شرق متحقق شد و جای آن فرهنگ مشعشعی را که در ايران قبل از اسلام بود و ايران پس از اسلام هم چند قرن يکی از خلاقترين تمدنها را داشت، جمودت فرا گرفت.
ما در جهت ناشکيبايی مذهبی و فکر و انجماد ذهنی و اشکال مختلف نابردباری حرکت کرديم و اين مسئله باعث شد که خلاقيت کاهش يابد و در نتيجه از آن اعتلاء به انحطاط متوجه شويم.
قسمت دوم از سخنرانی اول
بررسی دربارهی مختصات کلی اجتماعی و عملکرد اين اعتراضات.
چنانکه گفته شد، حضرت عبدالبهاء بيش از يک قرن پيش به اين مسئله اشاره فرمودند که چرا ايران که زمانی پيشرفته بود، در دنيای مدرن متأسفانه در جهت عکس قدم برداشت و چرا برخی از کشورهای اروپايی که زمانی از قافلهی تمدن عقب بودند، رشد کردند و قدرت يافتند و توانستند که بسياری از ممالک ديگر را تسخير کنند.
پاسخ حضرت عبدالبهاء به اين سؤال، موضوع دمکراسی، آزادی عقيده، آزادی سخن و حريت وجدان را مطرح نمود. سخن حضرت عبدالبهاء اين بود که ايران برای آن که پيشرفت و رشد و ترقی کند، لازمهاش اين است که علاوه بر مسائل مختلف، به اين مطلب نيز توجه کند که بايد اين فرهنگ ناشکيبايی مذهبی، فرهنگی که مخالف حريت و وجدان است، فرهنگی که اجازهی آزادی عقيده و سخن را نمیدهد کنار گذاشت و مردم ايران بايد در جهت فرهنگ بردباری و شکيبايی قدم بردارند، همان فرهنگی که ايران مشعشع در زمان کورش به جای کشتار اقليتهای مذهبی، به آزاد ساختن يهوديان پرداخت و باعث افتخار ايران شد.
ايران عزيز از اين طريق، يعنی از طريق تسامح، بردباری، شکيبايی فکری و مذهبی و آزادی عقيده و سخن وحرکت در جهت دمکراسی است که میتواند پيشرفت کند.
از اين جهت است که حضرت عبدالبهاء در اين کتاب خودشان دربارهی تاريخ ديانت بهائی صحبت میدارند. مقالهی شخصی سياح در واقع بخشی از تاريخ ديانت بهائی است و بحثی است در اين موردکه چرا و چگونه اين ديانت توسط سران مذهبی و سياسی مورد ظلم و ستم و ناشکيبايی در تاريخ ايران قرار گرفت.
اين بحث به اين علت در مقالهی شخصی سياح مطرح میشود که حضرت عبدالبهاء اين نکتهی مهم را به ايران تذکر دهند که نحوهی برخوردی که با ديانت بهائی صورت میگيرد، سمبل و انعکاسی است از مشکل اصلی ايران در جهت مسئلهی پيشرفت اقتصادی و اجتماعی. بنابراين با نگاهی به جامعهی بهائی، نگاهی به اين حمله و ناشکيبايی نسبت به جامعهی بهائی، نگاهی به اين همه اتهامات و خشونتهايی که نسبت به اين نهضت نوين مذهبی از همان ابتدا در جامعهی ايران شده، جامعه و فرهنگ ايران درمیيابد که اگر مايل است، در جهت تکامل و ارتقاء و پيشرفت گام بردارد، لازم است که به بردباری مذهبی روی آورده، بر آزادی عقيده و وجدان مصمم گردد و متعهد به آزادی انديشه برای همهی گروهها شود و چون فرهنگ ايرانی در جهت تسامح و انديشهی آزاد و دمکراسی پيشرفته است، شايسته است که حقوق حقه و طبيعی برادران و خواهران بهائی خود را هم مشروع بداند و از آن دفاع کند. اما اگر همچنان حاضر به تحمل ظلمهايی که به جامعهی بهائی و بهائيان میشود، باشد، بر اين معنی خواهد بود که هنوز جامعه و فرهنگ ايران در جهت دمکراسی راستين به طور کامل حرکت نکرده است و انديشهی آزادی و دمکراسی در اين جامعه آن چنان که بايد و شايد، هنوز به وجود نيامده است.
چنان که گفته شد، خوشبختانه در حال حاضر مردم و فرهنگ ايران کاملاً دستخوش يک تحول عمده شدهاند. مردم ايران در اين زمان ديدهاند که برادران و خواهران بهائيشان چقدر ظلم کشيدهاند، آنها میدانند که چه اتهاماتی به اين جامعه وارد آوردهاند و متوجه هستند که اين اتهامات دروغ است. آنها جز محبت و دوستی و احترام به برادران و خواهران بهائی خود ندارند. اما هنوز اقليتی در ايران است که میخواهد مانع تکامل و پيشرفت ايران شود و از اين روی سعی دارد، افکار عمومی را عوض کند.
(ادامه دارد)
بنابراين بررسی اتهامات و اعتراضاتی که به ديانت بهائی میشود، در حقيقت بررسی عواملی است که مانع پيشرفت است و اين موضوع در هر جامعه و فرهنگی صادق است.
در مورد ايران، اين قلمرو خيالی اين «غير»، اين «ديگر» به جامعهی بهائی بيش از هر جامعهی ديگر اختصاص يافته است.
از اين روی میخواهم در اين بحث مختصات کلی، شکل کلی اين اتهامات و اعتراضات را با دوستان عزيز در ميان گذارم و نشان دهم که نفس اين اتهامات، خودِ اين اعتراضات، بیگناهی جامعهی بهائی را اثبات میکند، در رابطه با آنچه که در فوق گفته شد، مبنی بر اين که اين اتهامات و اعتراضات آينه و انعکاسی است از فرهنگی که مانع پيشرفت و ترقی ايران است و از اين جهت اين اعتراضات را نبايد فقط حمله به بهائيان دانست، بلکه بايد آن را اجحاف حقوق کليهی مردم ايران به شمار آورد.
پس در ابتدا بايد ديد که چه اتهامات و اعتراضاتی به آئين بهائی وارد شده و میشود. اين مسئله را از نقطهی نظر جامعه شناسی موشکافی خواهيم کرد.
اين اعتراضات به چند دسته تقسيم میشوند و هر دسته منطق خاص خود را داراست. نخست در مقدمه، به اين دستهها و منطقها توجه میکنيم و در جلسات بعد به جزئيات اعتراضات نيز خواهيم پرداخت.
اولين موضوعی که به آن توجه میکنيم، مسئلهی روش اتهام زدن است و اين که خودِ اين روش، اثبات بطلان اين اتهامات میباشد، ديگر اثبات بیگناهی جامعهی بهائی و جنبههای مترقی اين آئين و بالأخره اثبات اين که مقصد و هدف کسانی که اين اتهامات را وارد میکنند، جلوگيری از تکامل و پيشرفت ايران است.
روش اتهام زدن
اتهام زدن در اوج ناجوانمردی صورت میگيرد. بدين معنی که روزنامهها، تلويزيونها، کتابها، سخنرانان، نويسندگان، دانشگاهها، معلمان و آنانی که حمله میکنند، سعی دارند، به شکلهای مختلفه، با هر اختراعی، هر اتهامی، هر دروغی، هر سخن ناصحيحی، هر تحريفی که به ذهنشان میرسد و میتوانند در آن قلمرو خيال بپرورانند، به جامعهی ايران عرضه کرده و جامعهی بهائی را مورد حمله قرار دهند. اينان میگويند و مینويسند، اما هرگز به يک بهائی اجازه نمیدهند که از خودش دفاع کند تا بتواند جوابگوی اين اعتراضات باشد.
ملاحظه فرماييد! اعتراض گفته میشود، در روزنامهها مکرراً چاپ میشود، در رسانهها پخش میگردد، اما هرگز جواب به اين سوء تفاهمات و اعتراضات توسط يک بهائی چاپ نمیشود. نه فقط چاپ نمیکنند، بلکه اگر يک زمانی جامعهی بهائی يا يک فرد بهائی يک کتاب يا مقالهای چاپ کرد يا خواست به کسی ديگری بدهد، اين را به عنوان عمل ارتداد و محاربه با خدا محسوب داشته، مجوّزی میگيرند که اين فرد يا جامعه را به زندان اندازند و آن را بزرگترين جرم و جنايت تلقی میکنند.
دوستان عزيز! بر طبق تمام اصول اخلاقی و بر طبق آنچه که در قرآن کريم بيان شده، آنچه که حضرت اميرالمؤمنين مطرح کردهاند، انسان بايد مروت داشته باشد، بايد جوانمردی داشته باشد. آيا اين روش اتهام زنی به جامعهی بهائی بحث تحقيق حقيقت است؟
دقت فرماييد! تمام اين منطقها، منطق مبارزه با حقيقت است، منطق شتشوی مغزی است و اين بزرگترين بیاحترامی است که نه فقط نسبت به بهائيان روا میشود، بلکه نسبت به تمام مردم ايران اجرا میشود، چه که آنها را از حق تحری حقيقت، حق اين که آزادانه بتوانند تحقيق کنند و زاويهها و طرَفهای مختلف يک بحث را بشنوند، محروم میکند.
اما اين مطلب قبل از هر چيز، با قرآن کريم تناقض دارد. توجه کنيد، اين مطلب در قرآن کريم به اين ترتيب بيان میشود که عباد صالح: «الذين يستمعون القول» هستند، يعنی کسانی که نظرات مختلف را میشنوند. بعد میفرمايد که آنها بهترين آن را انتخاب کرده و از آن طرفداری میکنند. ببينيد! نکتهای که قرآن کريم تأکيد میکند اين است که عباد صالح کسانی هستند که نظرات گوناگون را میشنوند و بهترين آن را انتخاب میکنند.
حال اين نکته، در ارتباط با جامعهی بهائی بدين گونه رخ میدهد که هرگز مردم ايران امکان اين که طرف ديانت بهائی را بشنوند، ندارند. «الذين يستمعون القول» هم از نظر قانونی و هم از نظر عملی و فرهنگی محکوم و مطرود میشود. بنابراين امکان انتخاب وجود ندارد. مردم فقط يک چيز را میشنوند که در حقيقت منطق تحريف و انحراف است. در حالی که چنانچه ديديم، قرآن کريم از مردم میخواهد که بتوانند آرای گوناگون را در مورد يک موضوع بشنوند. جامعه در اين جا موظف است که آرای گوناگون را ارائه دهد، موظف است که آزادی سخن و عقيده بدهد، تا افراد در چنين مواقعی که مورد حمله قرار میگيرند، بتوانند جواب دهند، تا مردم نيز بتوانند با آزادی يکی از اين آرا را انتخاب کنند.
اين واقعيت که روش اتهام زنی عکس اين مطلب است، مبتنی بر آن است که بهائيان هرگز نبايد حق داشته باشند که چيزی بگويند، فقط بايد به آنها اتهام زد و خشونت ورزيد و آنها نيز بايد تحمل کنند و هيچ نگويند.
در يک چنين وضعيت، آنچه که هست، شامل «الذين يستمعون القول» نمیشود، مردم ايران مشمول اين اصل نمیشوند. آنچه که اثبات میشود اين است که فرهنگی که بدين گونه اعتراض میکند و اتهام میزند، کاری به حقيقت ندارد. اين فرهنگ از حقيقت میترسد، چه که اگر ترسی از حقيقت در کار نبود، بدون اين سرکوبها و ممنوعيتها، آزادی سخن و عقيده را ترويج مینمود. اجازه میداد که نظرات، کتابها و نوشتههای بهائيان به چاپ برسد و در معرض عقايد مختلف قرار گيرد، تا مردم نيز امکان و اختيار انتخاب حقيقت را داشته باشند.
نقد و بررسی کتاب سایهء شوم: خاطرات یک نجات یافته از بهائیت
کاویان صادق زاده میلانی
در چند سال اخیر مطبوعات و رسانه های ایران توجه ویژه ای را به مباحث مربوط به آئین بهائی مبذول داشته اند. روزی نیست که جراید و مجلات و کتابها و سایتهای اینترنتی با پشتوانهء نظام جمهوری اسلامی درردّ دین بهائی مطلب ننویسند. تاثیر رسانه و عوام فریبی ناشی از ایجاد فضائی مسموم و استفاده از مطالب ساختگی و شبه تاریخی و تبلیغات همه جانبه یک نظام سیاسی بر علیه یک اقلیت دینی در جهت سرکوب اندیشهء نوین امری شناخته شده است. انگیزهء توجه روزافزون به دین بهائی را در مقاله های پیشین مورد تحلیل قرار داده ام و در اینجا به بحث دربارهء آن نمی پردازم. کوتاه سخن اینکه روش امروزی بهائی ستیزان در برخورد با دین بهائی اجتناب از مباحث اساسی فلسفی و عرفانی وکلامی و آموزه های اجتماعی و تلاش در مطرح کردن مسائل بی ربط و ساختگی سیاسی است که بنابر مد روز به خوانندگان بی خبر ارائه می شود. کاستی های تاریخ نگاری بهائی ستیزانی چون زاهد زاهدانی و عبدالله شهبازی و عدم آشنایی آنان با اسلوب تاریخ نویسی را نیز در مقاله های پیشین مورد ارزیابی قرار داده ام. ولی ترفند تازهء جمهوری اسلامی در انتشار رمان های تاریخی ابتکاری تازه است و کمتر در عرصهء گفتمان های دینی به آن بر می خوریم.
روزنامهء کیهان در چند هفتهء اخیر به چاپ قسمتهایی از رمان تاریخی مهناز رئوفی دست زده است. مهناز رئوفی چنانچه خود مدعی است داستان یک بازگشته از آئین بهائی را در کتابی تحت عنوان سایهء شوم: خاطرات یک نجات یافته از بهائیت می نگارد. شخصیت اصلی این داستان دختری است به نام رها که در این کتاب زندگی خود را کودکی و در نهایت تشرفش به دین مبین اسلام را به تشریح می کند. مهناز رئوفی دو پهلو می نویسد و مشخص نمی کند که آیا این کتاب نتیجه نشست و صحبت با این شخصیت افسانه ای است و یااینکه این بازتاب اندیشهء و داستان پردازی خود نویسنده است و یا نویسنده مبنا بر تجربیات شخصی خود دست به قلم برده است؟ بهرحال سایهء شوم کتابی است که می توان آن را از دو جنبهء داستان نویسی و تاریخ نگاری بررسی کرد. چنانچه در زیر نشان خواهم داد سایهء شوم از ارزش تاریخ نگاری و سنخیت با واقعیت برخوردار نیست. بررسی جنبهء داستانی آن را به بعد موکول خواهم کرد ولی کوتاه سخن اینکه از ارزش داستانی و ادبی نیز برخوردار نیست.
البته تاریخ در قالب رمان نوشتن حرکت جالبی است و من از لحاظ اسلوب و فلسفهء تاریخ نگاری اشکالی در آن نمی بینم. تاریخ را در قالب داستان یا شعر عرضه کردن از ویژه گیهای فرودستان و از سلاحهای کاری قشرهای آسیب پذیر است. فرضیه پردازان پسا نوین (پست مدرن) توانسته اند قالبهای سنتی و جا افتادهء تاریخ نگاری را به درستی بشکنند و بهترین نمونه های داستان تاریخی نوشتن هم در آثار نویسندگان پسا نوین دیده می شود. شاید بهترین نمونهء این داستان نویسی کتاب بازگشت مارتین گِوِر اثر ناتالی زمون دیویس باشد. دیویس در این کتاب ماجرای اصلی را در چارچوب مردم و فرهنگ زمان می گذارد و داستان را بازسازی می کند. لازمهء این شیوهء صداقت در نقل تاریخ است. یعنی داستان ریشه در واقعیت دارد گرچه ممکن است برخی از مسائل حاشیه در اصل اتفاق نیفتاده باشد و واقعیت نداشته باشد. از این جهت به نویسنده ایرادی وارد نیست. کار مهناز رئوفی آنجایی اشکال پیدا می کند که داستان پردازیهای او از حاشیه به اصل می پرد و ناچار به کلی گوئی و نتیجه گیریهایی می پردازد که نه صلاحیت و اجتهاد علمی آن را دارد و نه توانایی برآورد شواهد تاریخی آن ادعاها در حیطه کار اوست. در مورد کتاب تحت بررسی چنانچه خواهد آمد بن آن در واقعیت نیست و موضوع ردّیه نویسی و تهاجم به اقلّیتی مذهبی است.
سایهء شوم چون دیگر کارهای شبه تاریخی مهناز رئوفی از نظر تاریخ نگاری حرکتی مبتذل است. گرچه سایهء شوم با الفاظ پر معنی چون " جریان شناسی تاریخ معاصر و یا بررسی و تجزیه و تحلیل آنجه بر جامعهء مسلمان ایران رفته است" آغاز می شود متاسفانه خواننده پس از چند جمله متوجه می شود که رئوفی در پی ارائه تاریخ نیست و مطالبش (بر خلاف ادعای او) ریشه در واقعیت ندارد. آنچه در این اثر و در کارهای پیشین رئوفی مشهود است همانا کلی گویی و جمع بندیهای غیر علمی و غیر مستدل است. مثلا در چند سطر نخستین مقدمه می نویسد "موضوع جاسوس پروری و مراقبت تشکیلاتی از یکدیگر و اینکه تا چه اندازه بهائیان از یکدیگر ترس دارند و نسبت به هم بی اعتمادند مورد موشکافی و دقت نظر نویسنده قرار می گیرد." البته هیچ کدام از این موضوع ها در کتاب رئوفی مطرح و اثبات نمی شود و اتفاقا محتوای مطلب نیز بر ادعای نویسنده صحّه نمی گذارد. ولی ادعاهای پوچ و واهی رئوفی بیشتر از آنست که در قلم بگنجد. مثلا از" شیوع دروغ و آلودگی در میان سران بهائیت" دم می زند در حالی که قهرمان داستان رها دختری شهرستانی است که ساکن سنندج است و بی خبر از فداکاریها و اعدام ناحق و مذهبی سران جامعهء بهائی در همین سالهاست. در طول داستان نیز قهرمان داستان پا از کردستان فراتر نمی نهد و از این رو است که رئوفی اسمی نیز از رهبران جامعهء بهائی نمی برد. پس می پرسیم دختری شهرستانی که تمام عمرش را در شهرستان سنندج بوده و لازما با اسم و هویت و فعالیتهای رهبران جامعهء بهائی (یعنی اعضای محفل ملّی بهائیان ایران که در آن سالها زندان و یا اعدام شده بودند) ناآشناست چگونه می تواند "از شیوع دروغ و آلودگی" در میان رهبران جامعهء بهائی ایران و دیگر نقاط جهان دم زند؟ او چگونه به خود اجازه می دهد که بدون هیچ آشنایی و ندیده رهبران جامعهء بهائی در سوئد و تونس و الجزایر و اردن و هند و دویست محفل ملّی را یکجا محکوم کند؟ آیا این تاریخ نگاری است یا افترای بدون پشتوانه؟ رئوفی در داستان پردازی خود توجه نمی کند که مقارن و همزمان با بخشهای اول داستان دو محفل منتخب بهائی (محفل ملّی) دستگیر و صرفا به دلیل بهائی بودن اعدام شده بودند. مهناز رئوفی چون نوشتارش ریشه در حقیقت ندارد نمی اندیشد که اگر اینها جمعی جاسوس و دروغگو و آلوده بودند چرا تا پای مرگ بر سر حرف خود ایستادند و چرا راستی و آزادی وجدان را پیشه کردند و برای حفظ جان و مال از آئین بهائی دوری نکردند؟ در ضمن رئوفی نمی پرسد که اگر بهائیان را به اتهام جاسوسی می کشند چطور است که اگر از دین بهائی برگردند آزاد می شوند و می توانند با عزت و راحت در ایران زندگی کنند؟
بررسی کاستیهای تاریخ نویسی مهناز رئوفی نیازمند فضائی بیشتر است ولی ناچار به مطرح کردن برخی از کاستیهای اساسی آن می پردازیم. رئوفی با تاریخ ایران و خاورمیانه نیز ناآشناست. قهرمان داستان رها ادعا می کند که از پدربهائی اش در مورد مسالهء فلسطین می پرسد: "بابا اسرائیل چرا فلسطین را آزاد نمی کند؟ چرا اصلا آنجا را اشغال کرده؟ بابا گفت: آخر فلسطینی ها حکومت داری نمی دانند یعنی از برقراری یک حکومت مستقل عاجزند. گفتم چرا؟ گفت چون مسلمانند. گفتم: مگر حکومت کشور ما اسلامی نیست"؟ و رئوفی نتیجه می گیرد که "نمی دانستم علت این همه تنفر و این همه دشمنی تشکیلات با اسلام چه بود؟ و چرا حکومتهای یهودی و مسیحی را قبول داشتند"؟ این پرسش رها بی اطلاعی نویسنده را از آموزه های بهائی دربارهء کشورداری و جنبهء افترایی و تبلیغاتی کتاب را می رساند. حضرت بهاءالله یا دیگر رهبران بهائی در کدامین اثر ادعا کرده اند که مسلمانان کشورداری نمی دانند و باید توسط دیگران اشغال شوند؟ و آیا اشاره های بسیار در آثار بهائی مربوط به تمدن درخشان ایرانی در پیش از اسلام و در دورهء تبلور مدنیت اسلامی را در آثار بهائی چون رسالهء مدنیه ندیده اند؟ اگر رهبران بهائی چون بهاءالله و عبدالبهاء رساله ها و آموزه هایی در مورد تجدد و ترقی ایران نگاشته اند آیا این دلیل اشتباه بودن فرضیه رئوفی نیست؟ و در کدام منبع بهائی خوانده اند که بهائیان از"حکومتهای یهودی و مسیحی" انتقاد نمی کنند؟ بسیاری از جنبه های تمدن غرب چون مسالهء تبعیض نژادی و عدم مساوات و امکانات اقتصادی و بهره کشی از فرودستان و استثمار مستعمرات در مواضع بسیاری به طور محکم و آشکار در آثار بهائی مورد انتقاد و بررسی قرار گرفته است. مخاطب برخی از تندترین انتقادهای بهاءالله و عبدالبهاء غرب است و رهبران بهائی از جمله نخستین اندیشمندانی (غربی یا شرقی) هستند که تمدن غرب و آموزه های ناشایست و زیربنای فکری آن را به طور منظم و منطقی زیر سوال برده اند. توجه خانم رئوفی را به نمونه هایی از آثار حضرت بهاءالله چون ورق نهم از لوح کلمات فردوسیه (نوشتهء دههء 1870 میلادی) جلب می کنم که درآن از تمدن غرب و عدم اعتدال در آن انتقاد شدیدی می شود:
براستی می گویم هر امری از امور اعتدالش محبوب چون تجاوز نماید سبب
ضر گردد. در تمدن اهل غرب ملاحظه نمائید که سبب اضطراب و وحشت اهل عالم
شده، آلت جهنمیه به میان آمده و در قتل وجود شقاوتی ظاهر شده که شبه آن را چشم
عالم و اذان امم ندیده و نشنیده. اصلاح این مفاسد قویه قاهره ممکن نه مگر به اتحاد عالم در امور و یا در مذهبی از مذاهب. بشنوید ندای مظلوم را و به صلح اکبر تمسک نمائید.
سپس حضرت بهاءالله از نیروهای پنهان در زمین سخن می رانند و در ادامه دربارهء اکتشاف آینده آن نیروها و سمی بودن و هلاکت ناشی از آنها می نویسند. نقد سنگین حضرت بهاءالله در کلمات فردوسیه بیشتر متوجه مسالهء تسلیحاتی و تهیه و تدارک سلاحهای جهنمی و ابزارهای کشتاردسته جمعی است که آنرا پیش بینی نموده و از آن شدیدا انتقاد می کنند.
بر هر خوانندهء منصفی آشکار است که بهاءالله پیامبر ایرانی در دههء 1870 استفاده از تسلیحات آتش زا و تسلیحات اتمی و سلاحهای کشتار گروهی را مد نظر داشته است. این نوشتهء ایشان یعنی حدود 70 سال پیش از خاتمهء جنگ جهانی دوم و 90 سال پیش از جنگ ویتنام نوشته شده ولی شرایط آن زمان را به نحوی خارق العاده پیشبینی می کند و از نادرستی آن سخن می راند. آیا روشن فکران دیگری (ایرانی یا غیرایرانی) معاصر و همزمان با ایشان بوده اند که در راه آسایش و خیر بشر آموزه هایی این چنین جهانی و پیشرو و انسان دوستانه ارائه دهند؟ و باید پرسید که چرا دولت های ایران و روسای دینی ایران از ندای ایشان حمایت نکردند و چرا نتیجه آموزه های ایشان 40 سال زندان و زنجیر و تبعید بود؟ و چرا رئوفی با بی اطلاعی خاص خود راه سرکوب حقیقت را ادامه می دهد و آموزه های خودساخته اش را عمدا به عنوان تعالیم بهائی ارائه می دهد تا بتواند شمشیر بر روی تشکیلات بهائی بکشد؟
مسالهء نسبت خیالی دین بهائی با اسرائیل و صهیونیزم از جمله افتراآت کهنه و فرسودهء بهائی ستیزان است و در رمان رئوفی نیز جلوه می کند. پس از گذشت 27 سال از انقلاب اسلامی هنوز بهائی ستیزان نتوانسته اند یک سند و شاهد تاریخی براین مدعا ارائه دهند. از ویژه گیهای تخیلات بیمارگونه یکی این است که نیازی به شاهد تاریخی و پشتوانه ندارد. مانند دن کیشوت قهرمان داستان سروانتس که آسیاب بادی را دیو و غول می انگاشت و زیر بار هیچ استدلالی نمی رفت، بهائی ستیزان نیز دست از هذیان های تاریخی خود بر نمی دارند. ایراد نسبت تخیلی ارتباط آئین بهائی با صهیونیزم اگر در پیش از انقلاب اسلامی مطرح می شد باید آن را حمل بر بی اطلاعی گوینده می کرد. ولی اگر رئوفی این ایراد را امروزه مطرح می کند باید حمل بر چشم پوشی عمدی و ارادی از واقعیت های تاریخی دانست و این ایرادی بزرگ و نابخشودنی در کار یک نویسنده است. به علاوه حالا که خانم رئوفی اسلام آورده اند با آیات قرآنی زیر چه می کنند؟ در قرآن می خوانیم که (الاسرآء 103): و قلنا من بعده لبنی اسرائیل اسکنوا الارض فاذا جآء وعد الاخره جئنابکم لفیفا (و گفتیم سپس به بنی اسرائیل که در زمین {اراضی مقدس} ساکن شوید و هنگامی که وعده آخرت رسد می آوریم شما را به هم و گوناگون). اکنون می پرسم که چرا رئوفی و دیگر بهائی ستیزان به مطالعهء قرآن نمی پردازند و وجود آیه محکم قرآنی را که اراضی مقدس را به یهود وعده داده و همچنین وعده داده که درآخر الزمان یهود را در اجتماعی لفیف (پیچیده و گوناگون) گرد هم می آورد را در راستای توطئهِ صهیونیزم محک نمی زنند؟ و نمی دانم چرا رها حالا که به راه راست هدایت شده است آیهء قرآنی زیر را که به یهود بر تمام عالم برتری می بخشد در راستای "رابطه با صهیونیستهای آدمکش" و توجیه صهیونیزم نمی بیند؟ قرآن کریم می گوید (بقره 47): یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و انّی فضلتکم علی العالمین ( یا بنی اسرائیل به یاد بیاورید نعمتهای مرا که به شما بخشیدم و به درستیکه من برتری دادم شما را بر اهل جهان). بهائیان بسیار شانس آورده اند که آثارشان (بر خلاف قرآن) یهود را بر تمام ملت ها و امت ها برتری نداده است و گرنه بهائی ستیزان چه پیراهن عثمان ها که علم نمی کردند و چه خونهای بی گناهی را که به این بهانه بر خاک نمی ریختند.
زمانی بود که بهائی ستیزان حداقلِِِ سواد و مطالعه را داشتند و زحمت حداقل تحقیق را به خود می دادند تا در مسائل اساسی و مقبول الطرفین گزافه ننویسند. ولی دوران نوینی از راه رسیده است که در آن جز کم سوادترین تاریخ دانان و جامعه شناسان را به نبرد با دین بهائی نمی فرستند. نویسندگان مسلطتر و تواناتر و دارای وجدان تحقیقی و علمی نه بهائی ستیزند و نه آماده اجیر شدن. بی اطلاعی رئوفی از تاریخ بهائی و نظم تشکیلات بهائی نیز دم روباهی است که از جیب این رمان نویس قلم به مزد بیرون زده است. مثلا می نویسد که "پس از مرگ عبدالبهاء اعضای تشکیلات جانشین اصلی بودند که متشکل از 9 نفر اعضای محفل که در اسرائیل مستقر بوده و در راس همه قرار داشتند و بعد نه نفر در پایتخت هر کشور و سپس نه نفر در هر شهر که انتخاب شدهء خود بهائیان آن شهر و کشور بودند این افراد را جانشین بهاء و در واقع جانشین خدا و مصون از خطا می پنداشتیم." این بیان رئوفی من را به یاد مثل معروف خسن و خسین سه دختران معاویه اند انداخت. کمتر کسی می تواند این مقدار اشتباه را در یک جمله بگنجاند. کم بهره گی رئوفی در شناخت آئین بهائی و تاریخ خاورمیانه نیز از همین جمله پیداست. آشکار است که پس از وفات عبدالبهاء (1921 میلادی) دورهء ولایت شوقی افندی آغاز گردید که با فوت ایشان (1957 میلادی) به انتها رسید. در زمان فوت عبدالبهاء نیز خبری از دولت اسرائیل نبود و دولت اسرائیل در 1948 تشکیل شد. بیت عدل که رئوفی آن را با محفل اشتباه می گیرد در 1963 تشکیل شد نه پس از فوت عبدالبهاء در 1921 میلادی. به علاوه هیچ بهائی این افراد یعنی رهبران انتخاب شدهء در هر شهر و کشور در جامعهء بهائی را جانشین خدا و بهاءالله و مصون از خطا نمی دانند و اگر مهناز رئوفی در نوشتن رمان خود ذره ای به دنبال اطلاعاتی درست می گشت دچار چنین اشتباهاتی نمی شد. چند سطر بعد رئوفی گفتهء قبلی خود را نقض می کند و این بار می نویسد: "و این دستور بهاء بود ...و بعد از مرگش اعضای تشکیلات اداره امر را بر عهده داشتند" که این فراز نیز نادرست است. کوتاه سخن اینکه اشتباهات فراوان مهناز رئوفی در مسائل ساده و آشکار دین بهائی، که در کتابهای مرجع و در دسترس همگان یافت می شود یا گویای بی اطلاعی و کم سوادی و عدم علاقه او به ارائه کار درست است، و یا محصول عجله و دستپاچگی سازندگان این داستان جعلی برای رساندن آن به بازار و دریافت حقالزحمه. شاید بهتر می بود رها قهرمان داستان ساعتهای بیشتری را به مطالعه و اندیشه می گذراند و کمتر به دوچرخه سواری و تاب بازی و معاشرت با پسران محله و اتلاف وقت می پرداخت تا ناچار در آخر قلم به مزد اجیر نشود و برای امرار معاش نیازمند دروغ پردازی و افسانه سازی نگردد.
نگرانی دربارهء رفتار نظام جمهوری اسلامی با بهائیان:
برنامهء محرمانهء دولت در مورد زیر نظر داشتن و جمع آوری اطلاعات در بارهء جامعهء بهائی
کاویان صادق زاده
سخنی با ایرانیان آزاده و آزاداندیش
هم میهن عزیز این خبر را فقط برای آگاهی شما و اینکه بدانید بر سر گروهی از هموطنان شما چه میآید و چه برنامههای شومی برای محو این گروه از ایرانیان که بزرگترین اقلیت دینی در آن کشورند طرح شده برای شما میفرستم و از توجه شما به این مسئله مهم سپاسگزارم.
سازمان عفو بین الملل به تازگی سند محرمانه و مهمی را فاش کرده است. این سند دستوری رسمی از سوی حاکمیت جمهوری اسلامی به مقامات و ارگانهای اطلاعاتی و امنیتی دربارهء جمع آوری هرگونه اطلاعات در مورد جامعهء بهائیان ایران و فعالیتهای آنان است. جمع آوری این نوع اطلاعات معمولا پیش زمینهء برنامهها و طرح ها یی برای حذف و پاکسازی دگراندیشان است.
در 20 مارس سال جاری خانم اسما جهانگیر گزارشگر ویژه آزادی دین و عقیده در کمیسیون حقوق بشر اعلام کرد که در اکتبر سال قبل (2005) دستور محرمانه ای از سوی رئیس ستاد فرماندهی نیروهای مسلح خطاب به وزارت اطلاعات، فرمانده نیروهای انتظامی، فرمانده کل ارتش، فرمانده سپاه پاسداران و دیگر نهادهای نظام ابلاغ شده است. بنابر این دستور نهادهای فوق وظیفه دارند که تمامی بهائیان را شناسائی کرده و فعالیتهای آنها را زیر نظر بگیرند و یافته های خود را به مقامات مسوول گزارش دهند. بنابر گزارش خانم جهانگیر این دستور بسیار محرمانه از طرف شخص مقام رهبری آیت الله خامنه ای صادر شده است.
خانم جهانگیر می نویسد که گزارشگر ویژه بیم از آن دارد که نظارت بر فعالیّتهای افراد بهائی، صرفاً بدان جهت است که به دینی متفاوت از دینهای رسمی ایران معتقدند. نامبرده این نوع نظارت را دخالتی غیر قابل قبول و غیر مجاز در حقوق گروههای مذهبی بشمار میآورد، و با نگرانی ابراز میدارد که جمع آوری اطّلاعات از طریق چنین نظارتی، علاوه بر نقض موازین بین المللی، برای افزایش آزار و فشار و اِعمال تبعیض علیه اعضای جامعۀ بهائی بکار گرفته خواهد شد. گزارشگر ویژۀ آزادی دین و عقیده، رفتار با اقلیّتهای مذهبی در ایران را از نزدیک زیر نظر داشته و چندی است که از اِعمال تبعیض علیه پیروان دیانت بهائی، که با روشی حساب شده روز به روز رو به گسترش دارد، ابراز نگرانی میکند. وی از آغاز پذیرش سمت خود بعنوان گزارشگر ویژۀ آزادی دین و عقیده در کمیسیون حقوق بشردر جولای سال 2004 ، موارد بسیاری از نحوۀ رفتار با بهائیان را با دولت ایران مطرح کرده است.
علاوه بر دستور محرمانهء ستاد فرماندهی فضاسازی همزمان روزنامهء کیهان علیه بهائیان با انتشار جعلیات تحریک آمیز آگاهان به محیط سیاسی و دینی ایران را نگران می کند. فضاسازی هدفمند کیهان معمولا مقدمه ای برای حذف دگراندیشان است. برای آنهایی که تحولات درون مرزی را دنبال می کنند آشکار است که تبلیغات فزاینده کیهان بر ضد پیروان آئین بهائی را باید در چارچوب نامهء محرمانهء فرماندهء ستاد کل نیروهای مسلح به نهادهای اطلاعاتی و امنیتی نظام جمهوری اسلامی در مورد بهائیان ارزیابی کرد. همانطور که گفتیم این نوع جمع آوری اطلاعات معمولا پیش زمینهء اقدامات شدید و غیر انسانی برای نابودی دگراندیشان است.
گرچه خانم جهانگیر اصل سند را ارائه نکرده بود ولی خوشبختانه سازمان عفو بین الملل به تازگی سند اصلی این دستور محرمانه را کشف و افشا کرد.
از همه آزاداندیشان ایرانی و علاقمندان به حقوق بشر تقاضا می شود که متن این دستور را از طریق تماس با سازمان عفو بین الملل تهیه و مطالعه کنند و این مطلب را به صورتی شفاف و آشکار با دوستان خود در میان نهند و اگر مسئول سایت و وبلاگ هستند آن را در سایتها و رسانه های خود انعکاس دهند و ایرانیان را از وجود چنین طرحی آگاه کنند. شاید آگاهی و بینش حاصل و روشنگریهای پیرامون چنین گفتارهایی از احتمال پیامدهای شوم آن بکاهد و یا آن را متوقف سازد. همانگونه که آگاهید پیش زمینهء یک جامعهء باز و آزاد در ایران برخوردی درست و انسانی با تمام ایرانیان از جمله پیروان دین بهائی است و جامعه ای که یک بخش از مردم آن مورد تفتیش و فشار قرار می گیرند هرگز نمی تواند جامعه ای باز و آزاد باشد.
آقا صبا و نویسندگی!
دوست گرامی ما اقا صبا وبلاگی دارند. وبلاگ جالبی هم هست. وقت بسیار زیادی هم برای جمع اوری و تایپ مطالب گذاشتند. امیدوار بودم که وقتی را هم به جمع اوری اطلاعات معتبر و درست اختصاص می دادند.
اقا صبا به مطالعه در باره بهائیت و ائین بهائی و مردم بهائی میپردازند. معلوم نیست در چه کشوری و کجای این دنیای پهناور اقا صبای ما با بهائیان روبه رو شده که خیلی در ایشان اثرات روحی منفی گذاشته و شاهد بنده هم از عکسهای بی ربطی است که اقا صبا زورکی در متن جا داده است تا فضاسازی کند.
متاسفانه اطلاعاتی که اقا صبا جمع اوری کردند و با مشقات و وقت زیاد به این سایت منتقل میکنند نه از کتب معتبر جمع اوری شده و نه ارزش اتلاف وقت بیشتر برای اثبات و یا رد نتیجه گیری های نویسنده را دارد.
اقا صبا راجع به رد ائین بهائی و بهائیان و حقیقت اسلام و مسلمین بحث میکنند انوقت در اثبات حرفها و دلایلشان از عکس قورباغه و جمجمه و سوراخ چاه و مشابه این چیزها کمک میگیرند! البته نباید فراموش کنم که در عکس ان سوراخ چاه یک نخ یا شاید طناب یا ریسمانی هم اویزان است ! که همه این ها نشان از قدرت استدلالی قوی و درک عمیق نویسنده میباشد!
برای مثال اقا صبا از این گفته که:
"منظور از تبلیغ و مهاجرت ازدیاد نفوس احباء و فتح نقاط و تکثیر جمعیتها و محافل میباشد "
اینطور نتیجه میگرند که بهایئان همه به دنبال مردم هستند که تبلیغ و یا به تعبیر اقا صبا "عضو گیری" کنند و خانواده ها را بهائی کنند و در همانجا عکس سوراخ و طناب وسط سوراخ برای اثبات درستی نتیجه گیری اقا صبا ظاهر میشود.!
حالا من نفهمیدم که اقا صبا توی سوراخ هستند و نظر به بالا دارند یا که بالا ایستادند و در موشکافی مسائل ته چاه مشغولند؟ شاید هم منظورشان این بوده که بهائیان پس از تبلیغ و به قول اقا صبا " عضو گیری" یا "عضو بگیر و ببندی" مردم را به همان نخ اویزان وسط چاه میبندند و به چاه میاندازند. شاید هم منظور اقا صبا این است که بهایئان مردم را با این نخ از وسط چاه میگیرند و به اصطلاح "عضوگیری" میکنند!
یا شاید هم.... این موضوع و تجزیه تحلیل اقا صبا اینقدر عمیق است که به راحتی به درستی معنی ان نمیشود رسید!
تا جائی که از معنی و مفهوم تبلیغ معلوم است تبلیغ یا (teaching) به معنای اگاهی دادن و مطلع کردن از نادانسته هاست و همان مفهوم کار دبیر و معلم است که دانشی که او دارد و دانش اموزان از ان محرومند را به دانش اموزان یاد میدهند. پس مبلغ که تبلیغ میکند و ابلاغ کلمه و دانش جدید میکند همان کاری را میکند که معلم میکند و تعلیم به نیکی و دانش جدید میکند و اعلام کلمه میکند. که این عمل در مورد بهائیان به اعلام ائین جدید بهائی به مردم تعبیر میشود حالا شما بگوئید رابطه کار معلم با سوراخ چاه و ریسمان اویزان در چاه و " بگیر و ببندی یا عضو گیری " چیست و چگونه اقا صبا نتیجه گرفت؟ الله اعلم.
در جائی دیگر اقا صبا گفته که بیت العدل در مورد تبلیغ سفارش کرده که:
"مقصود از تبیلغ امراله ... رفع تعصبات جاهلانه است .... نفوس غیر بهائی ولو مومن نگردند خاضع شوند و ستایش بهائیان نمایند حتی در هنگام ضرورت حمایت یاران کنند ومقاومت اهل عدوان نمایند لیکن قیامی عام باید تا چنانکه باید و شاید نتیجه مطلوب حاصل شود"
و بعد در توضیح و تفسیر این بیان نقل شده از قول بیت العدل از عکس گروهی انسانهای نیمه لخت که سر و گردنها بهم بسته شده و دست و پا در زنجیر است یاری و التماس دعا گرفته! فکر کنم اقا صبا عکس بعدی را فراموش کرده که کنار این عکس بگذارد و ان عکس همان برده ها هستند که ازاد شده اند و شاد و خوش حال به تشکر از ازاد کننده شان میپردازند چون بردگی و برده داری که یکی از بزرگترین تعصبات و اشتباهات گذشتگان و پدرانمان بود که در زمان حال تقریبا در تمام دنیا مردود و محکوم است. از دیگر موارد تعصبات جاهلانه مساوی نبودن حق زن و مرد است. مثال دیگر تعصب نژادی بین سیاه و سفید است. موارد تعصبات جاهلانه هزارها هستند که در دنیای پیشرفته کنونی از طرف هیچ ملیت و مردم و مذهب یا ائینی پذیرفته نیست. حالا اقا صبا با بیان اینکه بهائیان معتقد به ترک تعصبات هستند سعی در اثبات بطلان ائین بهائی دارد؟؟؟
حاشا و کلا که اقا صبا این جا را حتما اشتباه کردند چون شکی نیست که در دنیای امروز برای هیچ ملیت و مذهبی تعصباتی چون نژاد پرستی و برده داری و غیره پسندیده نیست و مردود است. حالا اگر بهائیان در انتشار این صفت پسندیده کوشا هستند جای تشکر دارد نه جای ایراد
به هر حال امیدوارم اقا صبا در درک مطالب تفکر بیشتری بفرمایند. نه تصاویر به متن نوشته شده هماهنگی دارد و نه تفاسیر نوشته شده در متن با اصل بیان (به قول نویسنده ) گرفته شده از کتابهای بهائی توضیح حقیقت بیان است. حتی نزدیک هم نیست.
توصیه بنده ناچیز به نویسنده اقای صبا این است که:
اولا: قبل از انتشار هر مطلبی در سایتتان لطفا ان را چند بار بخوانید که مطمئن شوید معنی و مفهومی برای خواننده به جا میگذارد.
دوما: از مراجع و کتب رسمی و معتبر به مطالعه بپردازند که وقتشان بیهوده هدر نشود.
سوما: اگر وقت مطالعه و یا دسترسی به کتب معتبر در ضمینه مطالعات خود ندارند. اینترنت که هست. از اینترنت اطلاعات معتبر بگیرید دوست گرامی.
موئید باشید.

تعقيب